تبليغاتX
از پارکینگ سوم


با عرض معذرت استاد بیضایی من دارم درس پس می دهم.

رک بگویم به عنوان یک تماشاچی معمولی از سبک کار استاد هیچ وقت خوشم نیامده است. نه از باشو که اولین کار استاد بود که دیدم و نه از رگبار یا مسافران یا سگ کشی و... البته متن های نمایشی و فیلم نامه ها و تحقیقات به کنار. منظورم در فیلم هاست.

متن ها بسیار قوی هستند، نثرها مناسبند، داستان طرح و چفت و بست خوبی دارند ولی همیشه یک تصنع آزار دهنده، یک سلسله حرکات نمایشی که اضافی است در بیان، نگاه وبازی بازیگران دارد که مرا آزار می دهد(شاید خیلی ها بپسندند) نمی دانم این چه سبکی و چه نگاهی است ولی در فیلم هایی که دیده ام این نوع بازی بسیار کم یا نادر است. نمونه بیاورم:

-         بازی خانم شمسایی بسیار خوب و مسلط است ولی طرز حرف زدنش ساختگی است. چه لزومی دارد کسی که از این طرف آشپزخانه می خواهد آن طرف برود در بین راه یک دور دور خودش بچرخد. یا چه لزومی دارد وقتی دو نفر روبروی هم صحبت می کنند و مثلاً مرد پشت به دوربین است زن دو قدم جلو بیاید و از مرد رد شود و رو به دوربین صحبت کند و مرد همان جا پشت به دوربین بماند. یا آدم ها با حرکات کاملاًً نمایشی از جلو دوربین رد شوند و جملات هم را کامل کنند یا قطعات متن را با هم بیان کنند. حرکات دوربین را در نمای پشت صحنه اول وقتی که معلوم می شود تا اینجا فیلم بوده یک بار دیگر ببینید! این قشمت ها با عرض معذرت واقعاً غیر قابل تحمل است. گیریم شبیه نمایی از فیلم هشت و نیم فلینی باشد. این را فقط در سینمای سهل گیر هند می توان دید. تنها در بازی های آل پاچینو آن هم در بعضی نقش ها که می توان گفت ویژگی شخصیتی است نمونه هایی از حرکات نمایشی دیده ام.

-         شعار و شعار و شعار. البته استاد برای شعار دادن در سینما توجیه دارد و حق هم دارد ولی به نظر من تنزل یک اثر هنری به یک شکوائیه شغلی و نارسایی های صنفی توهین به هنر است. هر چند در بدترین زمانه ممکن زندگی کنیم. حیفم می آید به هر توجیهی ببینم که آقای بیضایی دهه هشتاد با کوهی از تجربه و دانش بشود مخملباف دهه شصت. خانم شمسایی وقتی در ماشین را باز می کند و می گوید: «من چطوری یک نفره درگیر بشوم با خیل عظیمی که امکان خرید هر کس و هر چیزی رو داره... » دیگر خود آقای بیضایی است. چرا این بازیگر توانا یاغی نشده است و تن به چنین جمله زمختی داده است؟

-         حال بازیگر نواب صفوی را خوب اول نقشش می گیرد. حال می کنم، ولی حیف بعد جبرانش می کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 11:15  توسط حمید  | 



سلاخ خانه شماره ی پنج؛ کورت ونه گات جونیور، ع. ا. بهرامی، روشنگران و مطالعات زنان، چهارم، تهران، 1386.

بر سر در کتاب چنین نوشته اند: «گاوها ماق می کشند، کودک بیدار می شود، اما مسیح کوچک هرگز گریه نمی کند.»

در کتاب های بحث و نقد پسامدرنیسم همیشه اسم کورت ونه گات به عنوان یکی از پست مدرن ها می آید. به خصوص همین کتاب سلاخ خانه اش. مدتها منتظر بودم که اصل انگلیسی اش دستم برسد و از روی اصل بخوانم که نشد و دیدم خواندن ترجمه آقای بهرامی هم خالی از لطف نیست. داستان به گونه ای فرا داستان است. یعنی نویسنده به سادگی ماجرای نوشتن داستانی را که در ذهن دارد از ابتدا شروع می کند. اما سبک خاص و با مزه ونه گات را فقط باید به زبان اصلی خواند و آن هم برای ما که با آن فرهنگ آشنایی مان دورادور است خیلی از چیزها گنگ و ناشناخته است. سبک کار کمی شبیه براتیگان است یعنی پر از بامزه بازی و مزه پرانی و اشاره های تاریخی و جغرافیایی به درون آمریکا با اشاراتی موجز و سر بسته به همه مظاهر فرهنگی و اجتماعی. این کار هم ترجمه را خیلی سخت می کند و هم فهم داستان را. البته تا دلتان بخواهد انتقاد از دولت و سیاست و همه چیز در آن دیده می شود. چاپ کتاب واکنش های متفاوت و متضادی بر انگیخت. انتقادهای صریح و رک از عمل کردهای دولت و مسخره کردن های کارهای ارتش حتماً حرص خیلی ها را در آورده است. همان قدر که دشمنی و کینه دولت مردان را بر انگیخته در بین جوانان و دانشجویان محبوبیت دارد. در سال 1944 که اسیر آلمانی ها شده بود از نزدیک حادثه بمباران شهر زیبای درسدن و قتل 134000 نفر را با بمب های آتش زای متفقین دید و داستان همین حادثه را با مسخرگی بیان می کند. بمباران هیروشیما و ناکازاکی و پرل هاربر و ... خیلی بحث شده ولی درسدن با سکوت مواجه شده در حالی که میزان کشته ها از همه بمباران های جنگ جهانی دوم بیشتر بوده است.

ونه گات بیان طنز را برای کاستن تلخی این حادثه بر می گزیند. اسیران بیچاره ای که بین خواب و بیداری با مرگ و گرسنگی و یماری دست و پنجه نرم می کنند و بیلی پیل گریم در این حالات با قابلیت خاص خود در زمان مدام جلو و عف می رود. به سال های آینده می رود و با زنش زندگی می کند و... در سال های آینده بوسیله بشفاب پرنده ای از ساکنان جزیره ترالفامادور ربوده می شود و در آنجا در یک باغ وحش با یک هنرپیشه زیبای هالیوود زندگی می کند و رفتارهایش را ساکنان عجیب ترالفامادور می بینند. و باز در چند هزارم ثانیه به زمین بر می گردد. از یک حادثه سقوط هواپیما جان سالم در می برد و با سخنرانی درباره ساکنان ترالفامادور و شکستن زمان و پیش بینی آینده در تلویزیون مردم را مجذوب می کند و دخترش او را دیوانه می داند. بیلی پیل گریم را قهرمان داستان کرده است اما خودش هم در کنار او حضور دارد و از کارهای خودش تعریف می کند. بعد ازاشاره به هر مرگی می گوید: «بله، رسم روزگار چنین است.» این یک تکیه کلام ترالفامادوری است. مثل براتیگان تشبیه های خلاقانه خنده دار می سازد. صدای شلیک توپ را به صدای باز کردن زیپ شلوارغول تشبیه می کند. خرابه های درسدن بعد از بمب باران به سطح ماه و آدم های دراز کشیده را به قاشق تشبیه می کند. یک چیز بامزه و پست مدرن: یکی از اشخاص داستان در زمان حرکت می کند و به جلجتا می رود تا در مراسم پایین آوردن جنازه مسیح از صلیب شرکت کند. با خودش یک گوشی می برد و زودتر از همه خودش را بالای سر مسیح می رساند. با گوشی سعی می کند از ضربان قلب مسیح مطمئن شود و می فهمد که مسیح واقعاً مرده است. قدش را اندازه می گیرد. 159 سانت.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 21:34  توسط حمید  | 



نمی دانم چه کسی برای بار اول در داستان نویسی ما از هولدن کالفیلد تقلید کرد. (با قابلیت تقلیدی که ما داریم شناختن اولین مقلدها کار سختی است، شاید اولین مقلد قبل از خود جناب سلینجر به این کار اقدام کرده باشد.) اما شرایط اجتماعی زمینه پیدایش هولدن های وطنی را فراهم کرده است. آدم های درون گرای مردم گریزی که باورهای خاص خود را دارند و به جامعه اطرافشان بد بینند و به راحتی درباره دیگران قضاوت می کنند. البته این شخصیت ها کمی به شخصیت های هدایت و کافکا شبیه اند و با قهرمان عقاید یک دلقک شباهت هایی دارند. واضح تر از همه قهرمان کافه پیانو تقلیدی از هولدن بود و بعد بلافاصله کپی دیگری از این شخصیت در «به خاطر یک فیلم بلند لعنتی» ارائه شد و حتماً نمونه های دیگری دارد که من ندیده ام. اما تازگی ها یکی از دوستان یک رمان ناتمام آورد که نظر جویا شود. راوی اخلاقیات خاصی دارد و از همه گریزان است و از عشق دل خوشی ندارد و همه را محکوم می کند و از اطلاعاتش درباره سینما می گوید و ادای هنر پیشه های قدیمی را در می آورد و درباره لب های منشی دکتر حرف ها می زند و... چون داستان کامل نبود نمی شد قضاوتی کامل کرد. اما ذهن این دوست

نوشتن این نوع داستان ها خیلی راحت است. نویسنده اختیار قلم را به دست ذهنش می دهد و اخلاقیات و احساس خودش را بدون وسواس و خلاقیت می نویسد و یک داستان از کار در می آید. این نوع نویسندگی کم هزینه و پر مخاطب است و البته خوب است. بالاخره کار کردن به هر نوع و شکلی از دست روی دست گذاشتن و بطالت که خیلی بهتر است. ولی از قبل بگویم مواظب باشیم مثل ماجرای رئالیسم جادویی که از مارکز مارکزتر شدیم و یا قبل از آن از گورکی سوسیالیست تر شدیم و... نباشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 21:32  توسط حمید  | 



همیشه داستان نویس های متفاوت بیشتر به چشم می آیند و از این جهت فضای داستانی ایران در دهه هشتاد تنوع خوبی دارد. کربلایی لو، محب علی، سلطان زاده، آبکنار، اسدی، پروین روح و جعفری از نویسنده های متفاوت این دهه هستند و کارهای تازه نشان می دهد که آدم های تازه دیگری دارند وارد می شوند. مجموعه داستان هفت از جهت نوع روایت و فضای کار متفاوت است. باز هم مجموعه ای از داستان های متوسط و ضعیف. در بعضی موارد نویسنده چنان خطاهای فاحشی مرتکب می شود که آدم می ماند نکات خوب داستان را بر چه حمل کند. بدترین جای مجموعه آنجاست که مگسی را راوی داستان می کند و می تواند با خلق راوی بی خبر غیر قابل اعتماد هنرمندی ها کند ولی به راحتی مگسش تبدیل به یک آدم می شود که ادای مگس را در آورده. نماد پردازی های بی پایه اولین داستان(مونالیزا و زن باردار و بچه ای که هفت می نویسد و...) هم هیچ پشتوانه ندارد و هدر رفته است.

در اولین نگاه گرسنگی چشم گیرترین نکته ای است که تقریباً در همه داستان ها تکرار می شود. مگس گرسنه ای که بوی خون و غذا را دنبال می کند، سگ گرسنه ای که دنبال غذا به ده می رود، کارتن خواب گرسنه ای که برای بدست آوردن یک اسکناس دویست تومانی ساعت ها علاف می شود و زندانی دم اعدامی که برای گربه گرسنه ای تله موش می نهد تا از گرسنگی نمیرد....

بزرگترین حسن کتاب لحن سرخوش و شنگول و کمیک داستان هاست. نویسنده خواسته کار فرمی انجام دهد یعنی داستان های به ظاهر بی ارتباطی را پی در پی نوشته و در داستان هفتم با گره زدن داستان ها به هم ارتباطی بینشان بر قرار کرده است. تکنیکی که بیشتر از سینما گرفته ایم و پیش از این در بررسی فیلم آمورس پروس در همین وبلاگ گفته ام.

داستان آخر در مجموعه یک تافته جدا بافته است. یک نوشته ابتدایی که بیشتر می خواهد ادای نوشته های فلسفی عرفانی پائولو کوئیلو را در بیاورد. من که سر راست بگویم از این داستان سر در نیاوردم. مثل این است که شما یک مجموعه داستانی در هفت داستان تهیه کرده باشید و بدهید به ناشر و بعد ناشر از سر سیری بگوید اینها حجمش کم است و شیک یا مد روز نیست که مجموعه ات مثلاً هفتاد صفحه باشد و شما دست کنید و از دفتر نوشته های نصفه نیمه تان یک داستان نه چندان خوب را که از آن راضی نیستید بردارید و در آخر مجموعه بگذارید که هیچ تناسبی با مجموعه ندارد.

هفت، مختار عبداللهی، مروارید، اول، تهران، 1388، 80 صفحه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 20:32  توسط حمید  | 



چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس؛ بهاره رهنما، چشمه، اول، تهران، 1388. 86 صفحه

این که یک خانم بازیگر سینما و تلویزیون، داستان نویس باشد و مجموعه داستان چاپ کند، موجبات بسی خوشوقتی است. پیش از این ترجمه ها و دکلمه هایی از خانم نیکی کریمی منتشر شد و نشان داد می توان در بین بازیگران هم آدم فرهنگی(حتی گرچه خیلی سطحی) پیدا کرد. غیر از این که خواندن هر کتاب داستانی وظیفه شغلی ات است، همسر پیمان قاسم خانی بودن بر کنجکاوی ات اضافه می کند. پیش از این خبر داشتیم که بهاره رهنما در کارگاه های داستان شرکت می کند و کسی که کتاب را برای خواندن داد اضافه کرد:«داستان های فمینیستی قشنگیه!... از بازیش بهتره!» حرف درباره کیفیت بازی بماند برای بعد اما درباره این 11 داستان کوتاه. اول خیالتان را راحت کنم سایه ای از قاسم خانی در مجموعه نیست. مگر در داستان «گروه اکثریت» که به نظر من در این مجموعه چند سر و گردن از بقیه داستان ها بلند تر ایستاده است. رفتار ظریف و اطلاعات سنجیده ای که در این داستان بجا داده شده است آشکارا خبر از اعمال نظر یا ویراستاری یا توصیه یک حرفه ای می دهد که در داستان های دیگر نیست. (حالا هر کس آن را انجام داده باشد.) داستان اول (تو خفه می شی یا من؟) داستان خوبی است هم زاویه دید مناسبی انتخاب کرده و هم خوب پرداخته است تا حدودی مرا یاد کارهای خانم محب علی انداخت ولی نثر رهنما طنازی و موسیقی و شاعرانگی نثر محب علی را ندارد. گرچه خیلی در مسائل زنانه و جزئیات روحیات زنانه عمیق شده است. داستان آخر«چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس» هم داستان قشنگی است به خصوص برای انتخاب زاویه خیلی دور و البته مناسبی که برای روایت انتخاب کرده است.

داستان های دیگر اگر بخواهم رک بگویم داستان نیستند. قطعاتی از داستان هستند که هنوز کامل نشده اند. گیرم خیلی توصیف دارند، خیلی روانشناسی دارند، خیلی ظریف به مسائل نگریسته اند ولی داستان نیستند. نویسنده نتوانسته خودش را از یک شکل روایت یک نواخت که ترکیبی است از فلاش بک ها و فلاش فورواردهای متعدد نجات دهد و این ساختار در داستان های بزک، اسب، ماما عاشق لاک قرمز بود، تصمیم، گروه اقلیت و تو خفه می شی یا من؟ به کار رفته و مجموعه را خیلی یک نواخت می کند.

در کنار اینها داستان های تصمیم ، اسب ، روبه رو و مثل همیشه فاجعه هستند. چیزی در حدود داستان هایی که در کارگاههای داستان از نویسندگان تازه کار یا کم تجربه می بینی. انتخاب اسم ها با بی سلیقگی تمام صورت گرفته، شمای خواننده با اسم «تصمیم» چه رغبتی برای خواندن آن پیدا می کنید؟ یا بعد از خواندن آن این اسم چقدر شما را به باز اندیشی داستان وادار می کند؟ همین طور اسمی مثل اسب یا اسمی مثل بزک؟ در همین مجموعه داستان اول و آخر و پنجم باز اسم های قابل قبولی دارند.

بزرگترین هنر رهنما نشان دادن عمیق دغدغه های تنهایی یک زن ایرانی است. در بین داستان نویس های زن ایرانی تا به حال چنین دقت و ظرافتی در بازکاوی حالات روحی و اندیشه ها ندیده بودم. تأمل هایش درباب آرایش یا فال گرفتن برایم تازگی داشت. شاید اینها را از بازیگری دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 22:53  توسط حمید  | 



یک مجموعه داستان خواندم افتضاح؛

به همان افتضاحی که اولین داستان های هدایت مثل «سایه مغول» بود.

به همان ضعیفی که اولین مجموعه داستان بزرگ علوی به نام «چمدان» بود.

به همان افتضاحی که اولین مجموعه داستان سیمین دانشور«آتش خاموش» بود.

به همان خسته کنندگی اولین مجموعه داستان های احمد محمود«مول»، «تکرار» و «بیهودگی»

و به چرندی خیلی از مجموعه داستان هایی که خوانده ایم و خوانده اید.

نویسنده اش را می شناسم  و خیلی از شماها ممکن است بشناسید. به تجربه یکی دو نقد ملایمی که تا به حال کرده ام و مسیر زندگی بعضی ها عوض شده، نمی خواهم اسمی به میان بیاورم و نویسنده اش نظرم را می داند و چند داستان از همین مجموعه را در حضور دیگران نقد کرده ام. نویسنده جوان می داند که داستان هایش را نمی پسندم و اهمیتی هم ندارد. کسانی پیدا خواهند شد که خواهند پسندید. اما حرفم چیز دیگری است.

فرق نسل ما با نسل هدایت در خیلی چیزهاست. نسل هدایت و دانشور و علوی و محمود با داستان هایی ضعیف شروع کردند و به زودی اوج گرفتند ولی نسل ما با داستان هایی متوسط شروع می کنند و به زودی کنار می روند. دلایلش خیلی زیاد است از جمله بد عهدی ایام و...

در داستان امروز ایران مثل همه شرایط سخت هنر در طول تاریخ عملاً کسانی موفق تر هستند که سمج تر باشند. اگر دو نفر یکی استعداد بیشتر و یکی پررویی بیشتری داشته باشد من آدم پر روتر را خوش آتیه تر می بینم. فضای فرهنگی این طور است. کسی که با حجب و حیا می نویسد و می ماند تا برای کشف استعدادش سراغش بیایند سال ها خواهد ماند و همانی را که دارد از دست خواهد داد ولی کسی که با پر رویی از این ناشر به آن ناشر و از این جلسه به آن جلسه می رود و تا در خانه نویسندگان صاحب کتاب را بدرقه می کند هر چند چرند بنویسد بالاخره می تواند کسانی را وادار به خواندن کارهایش کند.

مشهورهای داستان نویسی الان ایران اکثراً از این نوع هستند. کسانی که با چیزهایی غیر از استعداد و هنرشان در داستان نویسی مشهور شده اند. نمی خواهم اسم ببرم ولی خیلی ها که کتاب زیاد دارند و نوچه می پرورند و جلسه های متعدد دارند و... همه آثار چند گانه شان با یک داستان کوتاه یک هنرمند واقعی قابل مقایسه نیست. بگذریم.

برای نویسنده جوان چاپ اولین کتاب آخر کار نیست؛ تازه اول راه است. فرصتی است که آدم سری در بین سرها در بیاورد و از شرایط جدید برای کار بعدی سرمایه جمع کند ولی نویسنده جوان معمولاً در این جا اقناع می شود. منتظر تعظیم و تکریم مخاطب و رسیدن به در آمد می ماند و وقتی نمی بیند سرخورده می شود. در بین نویسندگان ده بیتس ساله اخیر خیلی ها را می توان دید که دچار همین سرخوردگی شده اند. کار اولشان خوب یا بالاتر از خوب بوده ولی منتظر جواب جامعه مانده اند و نمی دانسته اند که جامعه دیر جواب می دهد و باید سماجت به خرج بدهند تا جواب بگیرند و باید با کارهای بعدی خودشان را به خاطرها بیاورند. رقابت در زمینه داستان زیاد شده است و اگر کسی انتظار داشته باشد با یک کتاب برای همیشه بماند اشتباه کرده است. خواهد ماند ولی سال ها بعد از مرگش قدرش را خواهند شناخت. جامعه کار ضعیف مداوم را بیشتر از کار قوی یک باره می پسندد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 12:25  توسط حمید  | 



Apocalypse Now

«ما به سربازانمان یاد می دهیم که به مردم شلیک کنند اما اجازه ندارند روی هواپیماهایشان بنویسند fuck  چون کاری بیشرمانه و قبیح است.»

این آخرین بیانیه فلسفی- اخلاقی سرهنگ کارتز قبل از قتلش در ویتنام است. افسری که به آمریکایی ها پشت کرده و زندگی با بومیان را در پیش گرفته است.

این روزها به یمن بی توجهی به کپی رایت آن قدر فیلم خوب هست که مجال دوباره دیدن فیلم ها فراهم نمی شود مگر این که فیلمی باشد به کارگردانی کاپولا و بازی براندو. منتقدها ایرادهایی بر فیلم گرفته اند که من با آنها کاری ندارم ولی برای من هر بار که دیده ام جذابیت خاصی داشته است. اقتباس از قلب تاریکی ژوزف کنراد و اسطوره های متعدد یونانی را بیشتر منتقدان گفته اند. حرکت کشتی و مأموریت پنج نظامی برای رفتن در خلاف جریان آب بسیار شبیه به داستان آرگونات هاست. حتی ریشه هایی از هفت خوان ما یا ده خوان هرکول می توان دید.

بازی خاص کاپولا با هلی کوپتر از همان آغاز داستان شروع می شود. تضاد و تقابل طبیعت با جنگ و آتش در اولین نما جایی است که منظره ای از جنگل های استوایی در پس زمینه با آتش و دود جنگ در پیش زمینه پوشانده می شود. این شکل چندین بار در فیلم تکرار می شود. بعد کابوس جنگ و هلی کوپتر ها با چرخش پنکه سقفی به پایان می رسد جایی که کاپیتان با مستی و سر درد از خواب بر می خیزد تا به مأموریتی دیگر فراخوانده شود. نگاه خالی و حیران کاپیتان تا آخر فیلم فرقی نمی کند. نگاه مصممی که همه را به جدی بودن مأموریتش آگاه می کند.

 آدم های داستان ویژگی های متمایز خودشان را دارند. ژنرال هایی که وسط میدان جنگ می خواهند مسابقه موج سواری راه بیاندازند. تین ایجرهایی که از جنگ فقط مجلات عریان سیرابشان می کند و دخترهایی که برای روحیه دادن به سربازان به جنگ آورده شده اند و خود دچار نقص ها و نارسایی های روحی هستند. سربازان محرومیت کشیده ای که شوی پلی بوی را به هم می زنند و زنان ویتنامی که نارنجک به هلی کوپترهای آمریکایی می اندازند. فرانسوی هایی که نه آمریکا و نه شوروی را دوست دارند و بین خودشان درگیرند و... تقریباً همه چیز در این قوطی عطار دیده می شود.

اما آنچه بلندتر و بالاتر از همه ایستاده است. بازی قوی مارلون براندو است که یک سر و گردن بالاتر از همه فیلمی خسته کننده را طراوت می دهد. کاپولا با خود شخصیت براندو تعلیقی دوگانه ایجاد کرده است. برای علاقه مندان سینما دیدن بازی تازه ای از براندو در کنار کاپولا برای کشاندنشان به پای فیلم یک تعلیق است و گنجاندن این بازی در یک چهارم آخر فیلم یک تکنیک هنری خارج از متن فیلم و در داخل متن فیلم هم خلق غیابی شخصیت سرهنگ از آغاز فیلم تا ظهور خودش در صحنه یک تعلیق دیگر. شخصیتی که ابتدا با شواهد و مدارک سازمان سیا شناسانده می شود و در پایان با حضور خودش. حضوری که عمداً در سایه نگه داشته شده است.

به ظاهر شدن شخصیت سرهنگ دقت کنید: در یک زمینه کاملاً تاریک ابتدا پس سر و یک گوش و بعد کله کچل و سرانجام از تاریکی ناگهان چانه بزرگ و مغرور و چشمان خشمگین براندو ظاهر می شود. بیشتر حضور براندو به این ترتیب است. نور کمی که از شکافی می آید و نمی آید و شبحی را از یک سرهنگ تنومند سرکش نشان می دهد. با همان فیزیک چهره خاص و توانایی انتقال احساس های چند گانه در حداقل حرکت ها.- تعجب می کنم چرا با این همه توانایی باز هم آل پاچینو را بزرگترین بازیگر قرن بیستم انتخاب کردند؟- بیشتر نماهای براندو با فیلم برداری شبیه عکاسی پرتره صورت گرفته و در همه نماها قسمت هایی از بدن در تاریکی است. حالت حیران و شکست خورده و ناتوان ژنرال های سایگون را با اقتدار سرهنگ مقایسه کنید تا حق بدهید به این که آمریکا از دست کاپولا شاکی باشد و کاپولا کارگردانی مخالف دانسته شود.

 

فیلم در قلب تاریکی به پشت صحنه و مراحل ساخت این فیلم اختصاص دارد. هنوز ندیده ام ولی تعریفش را بسیار شنیده ام. اگر گیر آوردید ببینید و بدهید ببینیم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 9:37  توسط حمید  | 



دا: خاطرات سیده زهرا حسینی؛ به اهتمام سیده اعظم حسینی، سوره مهر، چاپ پنجاه و دوم، 1388، 812  صفحه.

 مردم عجیبی هستیم! چه اتفاقی برایمان افتاده است؟

***

دوره دانشجویی یک دوستی  داشتیم می گفت وقتی دلم به شدت می گیره یک نوار مداحی گوش می کنم حالم خوب میشه!

***

فکرش را بکنید. از دور می بینید که عده ای در معبر کنار ترمینال جنوب جلو یک مغازه ایستاده اند و به یک صفحه تلویزیون کوچک مبهوت و متحیر نگاه می کنند. پا سست می کنید که ببینید چه چیزی این طور ملت را میخکوب کرده است. کم کم ماجرا دستگیرتان می شود و یادتان می آید که تعریفش را شنیده بودید. شیری در باغ وحش مشهد یکی را به داخل قفس می کشد و مثل یک گربه که با موش بازی می کند جنازه بی حال طرف را به دندان می گیرد و از بدن یارو این قدر خون رفته که همه کف قفس خونی است و چند نفر ناشی فضول دخالت گر آن کنار ایستاده اند و با داد و بیداد یا با چوب می خواهند شیر وحشی شده را از آن بیچاره دور کنند. وقتی قضیه دستگیرم شد دیگر نتوانستم نگاه کنم. اما جماعتی بیست نفره با دهان باز - مثل وقتی که لحظه وارد شدن گل دوم ایران را در بازی مقابل استرالیا نگاه کنند – به تلویزیون زل زده بودند و ظاهراً ناراحت هم نبودند. تازه خیلی ها که سر و وضع چندان خوبی هم نداشتند دست به جیب می شدند و پانصد تومن یا هزار تومان می دادند تا این تصاویر جذاب و دیدنی را به عنوان سوقات برای خانواده و زن و بچه شان ببرند. دیگر از آمار متنفرم و گر نه ادعا می کردم که برای ما خلایق شاید این فیلم از پرفروش ترین های هالیوود هم پر فروش تر می شد. باور ندارید یک بچه دبیرستنی را بفرستید سر کوچه سی دی تایتانیک را کنار سی دی شیر باغ وحش مشهد بفروشد. شب نشده سی دی دوم تمام خواهد شد و اولی روی دستش خواهد ماند. تا شما باشید سینمای هند را به مسخرگی و ابتذال متهم نکنید.

***

این که یک کتاب در یک سال پنجاه و دو چاپ و 112500 نسخه فروش برود در خشکسال کتابخوانی تعجب برانگیز است. تعجب برانگیز که چه عرض کنم همه چیز برانگیز است! خریدهای حمایتی وزارت ارشاد و اهداء به کتابخانه های عمومی همه شهرها و روستاها را کم کنیم، نمی دانم چه مقداری می ماند ولی می دانم که در خیلی جاها مردم منتظر و در نوبت خواندن کتاب هستند. کتابی که پر است از صحنه های قصابی شدن و سلاخی شدن و جنازه هایی که تکه تکه می شوند ترکش هایی که در بدن های خونین جا خوش کرده اند و شرح قصابی شدن این دوست و آن آشنا و تکه گوشت هایی که زمانی جوان همسایه بوده اند و مادرش همین نزدیکی است. کتاب را به راحتی به خاطر قید خاطره در عنوان آن می توان از لیست داستان خارج کرد و وقتی داستان نباشد آزادی های بی شماری در ساختار پیدا می کند. بنابر این با ابزار نقد داستان نمی توان به نقد آن رفت و ویژگی های خاطره را هم رعایت نکرده است.(زمان و مکان حوادث گاهی به طور دقیق مشخص نیست و نویسنده تلاشی برای واقع نمایی نداشته، همان بهتر که کتاب به طور کلی خاطره دانسته شود تا داستان.) از طرف دیگر خاطرات سیده زهرا و اهتمام سیده اعظم حسینی – که هیچ نسبتی ندارند مگر همکاری- مرزی تعریف شده و مشخص ندارد. نمی دانیم که بالاخره چقدر از کار متعلق به اعظم حسینی است و چقدر از آن از زهرا حسینی.

***

اگر به واکاوی دلایل فروش بالای کتاب بپردازیم (غیر از جنبه تبلیغی شدید این اثر) به ملاک عمده همه آثار داستانی پرفروش می رسیم و آن هم لایه تحریک احساسات است. (مقایسه کنید با پرفروش ترین رمان جنگ جهانی اول: در جبهه غرب خبری نیست. که پیش از این در همین وبلاگ معرفی کرده ام.) شکل روایت داستان بیشتر از همه احساسی است و تحریک احساسات مخاطب را نشانه رفته و طبیعی است که این کارکرد بیشتر در بین خوانندگان مبتدی طرفدار دارد(خواننده آشنا یا آگاه به دلیل دیدن نمونه های بهتر و اصیل تر به آسانی مقهور این شگرد ساده نمی شود.) فاکتورهای عمده ای که جنبه احساسی داستان را تقویت می کنند عبارتند از

1-     جنگ: بالاخره قسمتی زیادی از جامعه را در طول هشت سال و بعضی را برای همیشه درگیر خود کرده است. موقعیت خانواده قهرمان داستان(کرد عراقی مهاجر به خوزستان و مقیم در خرمشهر در دوران جنگ) یعنی کانون جنگ. بیان صحنه های رک و بی پرده از ماجراهای جنگ جنبه اطلاع دهی ملموس و شفاف اثر را تقویت می کند.(یکی از علاقه مندان ذبیح الله منصوری در توجیه برتری نویسنده اش می گفت با خواندن ترجمه های منصوری غیر از خواندن داستان معلومات آدم زیاد می شود!)

2-     زن: راوی و همه کاره داستان زن است آن هم یک زن جوان. نگاه زنانه به مسئله جنگ و حواشی آن خود به اندازه کافی جذاب است. این نگاه زنانه جنبه احساسی کار را به اوج می برد. به یاد داشته باشیم که عمده خواننده های آثار داستانی عامه پسند خانم ها هستند.

3-     توصیف: توصیف های اثر گذار و پر شور(با پرداخت هایی از سانتی مانتالیسم) و به ایجاز. چه از جنگ چه کشته ها و چه طبیعت.

4-     تناوب فرکانسی بین شادی و غم، گریه و خنده، تفریح و تأثیر در طول داستان که هر کدام تکمیل کننده دیگری است. همه آثار عامه پسند تقریباً این ویژگی را دارند. دم دست ترین نمونه کتاکب درخت زیبای من از واسکونسلوس است.

5-     سادگی و پرهیز از شگرد داستانی واضح. (!) ممکن است تعجب کنید ولی با رواج داستان های درهم پیچ و ساختارشکن و هنجار گریز که به خواننده مبتدی احساس حماقت می دهند، در یک واکنش دفاعی خواننده تازه کار سادگی را ترجیح می دهد و از هر تکنیکی می گریزد. به همین دلیل این نوع خواننده حتی این اثر را بر آثار رضا امیرخانی هم ترجیح می دهد. بالاخره امیر خانی هم کمابیش از تکنیک رویگردان نیست. ولی سادگی و حتی ندانم کاری این داستان خواننده تازه کار را بیشتر مطمئن و مجذوب می کند.

6-     با تبلیغات وسیعی که برای این کتاب شده قرار است که این کتاب روشنگر فراز مهمی از تاریخ هشت ساله جنگ ما باشد. سؤال من از مسؤلان فرهنگی این است: از ارزش هایی که موسسه ای مثل حوزه هنری در پی آن است چه میزان در این کتاب انعکاس یافته؟ مجموعه روایت فتح با حداقل هزینه ها و متواضعانه و البته با نگاهی جامع نگرانه آن ارزش ها را منتقل نمی کرد؟ آیا  در جنگ احساسات دخیل بود یا عقلانیت؟ در این کتاب چقدر بر روی افزایش شعور و عقلانیت تأکید شده است. گرایش به مداحی و برانگیختن احساسات با نشان دادن صحنه هایی تکان دهنده چقدر می تواند در حفظ چیزی که هم سن و سال های خود من برای آن جانشان را از دست دادند کمک کند؟ از کسانی که این کتاب را می خوانند و حتی بر آن گریه می کنند چقدر می توان اهل مقاومت و پایداری ساخت؟ فکر کنید مثلاً مرتضی آوینی دوربین را بر می داشت و در یک روایت شبه داستانی ماجرای کشته شدن اقوام یکی را به ترتیب بیان می کرد. آیا روایت فتحش موفق می شد؟ حالا گیریم پر بیننده ترین برنامه تلویزیون می شد؟

7-     به دلیل فاصله گرفتن از فضای جنگ هاله های تقدس و خط قرمزها در این کتاب با جسارت نادیده گرفته شده اند که این یکی از خوبی های کتاب است. دیگر با فضایی که همه دچار معنویتی ساختگی و تصنعی هستند، مواجه نیستیم. در بین بچه های جنگ هم ضعیف و بد و هم ناتوان و خوب داریم. نفوذی و خرابکار و مشکوک حتی در خرمشهر در حال مقاومت دیده می شوند. نادیده گرفتن این خط های قرمز برای آیندگان بسیار ضروری است و چه بهتر که از سوی کسانی مثل نویسنده کتاب باشد. حتی در بین معلولان و جانبازان جنگ هم خوب و بد وجود دارد.

***

یک دوست تبریزی خیلی فهیم دارم می گوید روضه خوان ها و مداح های قدیم تبریز هیچ وقت گودال قتلگاه و بریده شدن دست عباس و ... را سر منبر توصیف نمی کردند. همیشه با حواشی خیلی بیشتر از امروزی ها مردم را می گریاندند و در عین حال به آنها فهم وشعور می دادند. این را مقایسه کنید با صحنه های قصابی و سالن های تشریح که در مداحی های امروزی می بینیم (او می برید و من می بریدم / او از حسین سر من از حسین دل و...)

***

به تارنتینو گفته بودند چرا فیلم کیل بیل را ساختی؟ گفته بود دلم می خواست خون ببینم حال کنم!

 

 صد رحمت به تارانتینو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 23:3  توسط حمید  | 



An Outline of American Literature; Peter  B. High, 1997, Longman Inc, New York.  

قبل از هرچیز برای علاقه مندان تخصصی ادبیات انگلیسی آقای بهزاد داها را معرفی کنم. بهزاد داها بازنشسته صنعت چاپ است که مدتی است در کرج کنار دانشگاه آزاد یک انتشاراتی کوچک زده و کتاب های درسی ادبیات انگلیسی را افست می کند و از این طریق خیلی از کتاب های نایاب را در اختیار علاقه مندان گذاشته است. (حدود 300 کتاب نایاب یا کم یاب) این کتاب ها را از روی تک و توک نسخ کمیاب افست می کند و گاه کیفیت نازلی دارند ولی از یراکس کردهن بهترند. نمایندگی ندارد و برای افست کتاب هایش حتی از کتابخانه ملی شابک می گیرد و... خیلی از کتاب هایش را گرفته ام و برای مثال ناطور دشت سلینجر را به زبان اصلی دارد و چند نقد معروف بر یولیسس و بر بکت و چند کتاب خوب دریاره اسطوره شناسی. (شماره تماس : 4433668- 0261)

واما این کتاب مرور خیلی ساده ای بر ادبیات آمریکا از ائلین دوره هایی که مهاجران و سربازان یانکی وارد شدند و مستعمره انگلیس بودند تا وقتی که جنگیدند و استقلال پیدا کردند، تا میانه های قرن بیستم. در اولین دوره ها پیوریتن ها چه اعتقاداتی داشتند و بعدها کارشان به کجا کشید و نخستین رمان ها و داستان هایشان شکل گرفت و کم کم توانستند در برابر ادبیات کهن و استوار انگلستان عرض اندام کنند. قسمت های اول کتاب که خبری از نویسندگان بزرگ نیست جذابیتی ندارد ولی از جایی که آلن پو وارد می شود قسمت مفید کتاب شروع می شود. برای کسانی که می خواهند مروری از ادبیات آمریکا داشته باشند ای کتاب مفید است. البته قسمت های جدید تر را ندارد تا نیمه قرن بیستم جلوتر نمی آید. از چهره های الان ادبیات آمریکا خبری نیست. با سلینجر تقریبا نویسنده های معاصر را به اتمام می رساند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 12:39  توسط حمید  | 



دوباره  از همان فیلم هایی که آدم را بیچاره می کند. همان بلایی که با دیدن مالنا ، پاریس تگزاس ، داگ ویل، زندگی دیگران و... سرم آمد. با این تفاوت که این بار فیلمی از سینمای هند است. درباره کارگردان فیلم Deepa Mehta  هیچ اطلاعی ندارم ولی معلوم است که بیشتر اروپایی و حتی هالیودی ساخته است تا هندی. فیلم نامه هم البته نارسایی هایی دارد ولی بازی و فیلمبرداری محشر است. بازی یک دست و روان همه بازیگران بخصوص چویا و کلیانی بسیار جذاب است. یک دختر بچه تیز هوش هفت ساله که بیوه می شود (در دوران فعالیت گاندی) و به خانه زنان بیوه سپرده می شود. جایی که زنان محکوم به زندگی در فقر و فلاکت تا مرگ هستند. انگشت گذاشتن بر این سوژه خودش به اندازه کافی عجیب هست. بعد در این بستر به واکاوی نهادهای اجتماعی می رسیم. ارزش اقتصادی فحشا، سنت های غلط اجدادی، ظهور نوبورژواها، فرصت طلبی آزاد اندیش ها و سر پر شور جوانان طرفدار گاندی و در بستر همه اینها عشقی ممنوعه که تازه دارد طعم آزادی را مزه مزه می کند. البته مثل همه فیلم هایی که در بالا بر شمردم(غیر از یکی) زن قربانی می شود. اما فریم به فریم فیلم قابلیت تبدیل شدن به عکش هنری را دارد. قایق کوچکی که عاشق و معشوقی را به خانه ای اشرافی می برد و عاشق رمانتیکی که مثل رومئو دل داده است اما در کنار معشوقی که قبلاً برای روسپی گری به این خانه رفته است و این سکانس از شاهکار هیچ کم ندارد. قدرت برتر فیلم بیشتر در کات ها خود را نشان می دهد. در جایی قطع می شود که ثانیه ای بیشتر ملال آور خواهد بود. چه جایی که کلیانی پله پله از کنار رود پایین می رود و چه جایی که دختری نه ساله را بیدار می کنند که بیدار شو بیوه شده ای و او خواب آلود می پرسد تا کی؟ پدری که از پایین به بالا نگاه می کند و دخترش را می بیند که بالای سر شوهر مرده موهایش ار می تراشند و...

قبلاً در همین وبلاگ نقدی بر فریاد مورچگان نوشته ام و می توان این فیلم را با آن مقایسه کرد. دغدغه های ذهنی زنان و معماهایشان بر سر راه سنت و مدرنیته در نگاههای گنگ و خالی آنها نشان داده شده است. پیرزنان فرسوده ای که گودی چشم و دهان بی دندان سه حفره گورمانند در چهره هایشان ایجاد کرده و خواب شیرینی و شوهر می بینند و روشنفکری که مثل همه روشنفکرها در طول تاریخ دیر می رسد.

عجیب با رود مقدس بازی شده است رودی که نماد مرگ است و وقتی دوباره آن را نشان می دهد یعنی باز یکی دیگر رفت. نفرت کارگردان از این رود مقدس چنان محسوس تکانت می دهد که از دوباره دیدنش وحشت می کنی و این همان آب است که اسم فیلم است؟ یا آب با همه رمز و رازهای فرهنگ پر چین و شکن هندی؟

نمای آخر را به خاطر بسپار! قطاری می گذرد که گاندی را با خود می برد و زن بیوه ای که پشت به قطار به افق نگاه می کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 11:41  توسط حمید  |