تبليغاتX
از پارکینگ سوم


 

بمب وتریاکی

 

 

جاده هموار به نظر نمی رسید دنیا جور دیگری شده بود مردم شتابان و پرشور در رفت و آمد بودند پیاده رو شلوغ وخیابان از حرکات بی وقفه در جوش وخروش بود سربازان با نگاههای شیطانی از زیر کلاه خودهای خود صحنه را زیر نظر داشتند. چه خبر بود؟ او هر بار کوشید تا حواس خود را جمع کند اما فکرش چونان غباری در گردباد پریشان می شد تنها چیزی که توانست به یاد آورد رفتن به د کان دوستش محسن پرسی بود.محسن٬ دوست عزیز کجایی ...راه را هر چه می رفت به انتها نمی رسید٬ گویی تا ماه ادامه داشت. تلوتلو می خورد و پاهایش تقریباً در اختیار بدنش نبود.خورشید با شعاعهای تیره ای می درخشید.با وجود سر گیجه ای که احساس می کرد لبخندی به لب آورد و زورکی خندید. با کنجکا وی به مردم نگریست. چه چیزی باعث شده بود که اینطور عجله می کردند راستی آیا فینهٔ خود را به سر گذاشته یا نه؟ لرزشی در سر احساس کرد ولی از وجود فینه مطمئن نشد. نتوانست  نیروی خود را جمع کند یا به اراده دستش را بالا ببرد و مطمئن شود که به سرش هست یا نه٬ اما به جلو فروشگاه عتیقه فروشی که رسید سر در آن فرو برد خود را در آیینه ای که به در ورودی تکیه داده شده بود برانداز کرد. متوجه شد که فینه اش به عقب رفته و قسمت جلوی موی سیاهش پیدا شده است. در حالی که خود را در آیینه  می نگریست کراواتش را هم مرتب کرد. احساس کرد چشمانش پف کرده و تقریبا بسته شده است. دهانش را باز کرد تا ترانه ای بخواند اما اشعارش را به یاد نیاورد و از این بابت ناراحت شد. با این حال با حرکتی شبیه جیوه به دور خود رقصید و به تدریج احساس خوشحالی کرد و لبخند زد. با نیرویی که در اختیارش بودبه خود گفت می تواند  پرواز کند به درون زمین شیرجه برود یا با مردمی که در قطب زندگی می کنند حرف بزند. سرانجام به دکهٔ  محسن پرسی رسید. تمامی پرسشهایی را که در راه برای خود مطرح کرده بود از یاد برد. وقتی به در دکان" عمو  محسن" رسید به علامت احترام تعظیم کرد انگار که به حضور سلطانی رسیده است. مدتی به همان حالت باقی ماند تا سپاسگذاری خود را نشان بدهد. پرسی خندید و بدون باز ماندن از کار گفت: "لازم نیست ایوب افندی !..."

- حتی بیشتر از این هم سزاواری...

-                                                                      

پسری یک صندلی برای او جلو دکان گذاشت. راست ایستاد و باز با بلند کردن دست ادای احترام کرد. بعد به طرف صندلی رفت روی آن نشست. همان طور که به پرسی نگاه می کرد با دست به سرش اشاره کرد و گفت:

احتمالا نمی توانستم بهتر باشم..."

پرسی با غرور پاسخ داد:" بهت نگفتم این طوره ؟"

- نه مثل او!

- بهت گفتم پیش از تموم شدن نیم سیری بردار ولی تو باورت نشد.

در کنار خیابان نشستن باز وادارش کرد تا پرسشها یی را که از خود کرده بود به یاد آورد و احساس گیجی خود را از بین ببرد. سرانجام دربارهٔ آنچه که می خواست سئوال کرد.

پرسی گفت:" به همین زودی شاهد تظاهرات خواهی بود."

- تظاهرات!

- به! خبر نداری؟ رهبر از لندن برمی گردد٬ مگر این سربازها را نمی بینی به همین دلیل در اطراف برای تعقیب مردم پراکتده شده اند!

ایوب که هوش و حواس نداشت به اطراف نگریست. شعاعهای خورشید تیره تر شده بود. خیابان پر از جمعیت بود. پرسید:" چرا؟"

پرسی نکتهٔ سئوالش را نفهمید وگفت:" بازگشتی پیروزمندانه است٬ به سقوط حکومت فعلی منجر می شود..."

ایوب به آسمان نگریست و سرش را بدون حرکت به پشت صندلی تکیه داد. پرسی لبخند زد و پرسید:" از سقوط حکومت خوشحال نیستی ؟"

ایوب هیچ حرکتی به نشانهٔ موافقت یا مخالفت نشان نداد. پرسی خنده خود را فرو خورد و پرسید:" به من بگو حالا کی به مملکت حکومت می کند؟"

ایوب سرش را به حالت عادی برگرداند. چنان دمغ بود که انگار چیزی نشنیده است.

دوستش پرسید:" خوشحال نیستی مشروطیت دوباره برقرار می شود؟"

ایوب شروع کرد به زمزمه کردن آهنگی نا مفهوم. پرسی خندید و گفت:" بهترین فرصت برای تو!"

صدای فریاد از دوردستها به گوش می رسید. کم کم جرقه ای از شور و اشتیاق در خیابان زده می شد و مأمور با صدای تهدید آمیزی فریا کشید: "خبردار"پرسی کار خود را رها کرد و همگام با  افراد دیگر در خیابان به شعار دادن پرداخت. ایوب بدون آنکه از جای خود تکان بخورد خنده اش گرفت. تظاهرات،متشکل از هزاران هزار نفر

از جلو او چونان زمین لرزه ای می گذشتند. هیچ کس جز ایوب در خیابان ننشسته بود،که او نیز مجبور شد صندلیش را کاملاً کنار دیوار بکشد تا برای مردم که به دو از آنجا می گذشتند راه باز کند. آرام شروع به خواندن کرد،آن چنان آرام که حتی کسی نمی توانست صدایش را بشنود: "اگر این بار بخت بهت پشت کند، دیگر به هیچ

وجه کلکها و زرنگیهات کارساز نیست."

مأمور با لباس نظامی سفید و کمربند قرمز خود در همان نزدیکی وسط راه ایستاده بود. سیل جمعیت با فاصله ای معین از دو سمت چپ و راست او سراسیمه در حرکت بود و فضای اطراف مأمور را خالی نگه داشته بود. در آن فاصلهٔ خالی تنها چند تایی سرباز ایستاده بودند که ناگهان جوانی به دست مٲمور حمله ور شد وبا مشت ضربهٔ

محکمی به شکم او کوبید. مٲمور فریادی کشید و نقش بر زمین شد و جوان هم مثل باد ٬ پا به فرار گذاشت. آواز ایوب در گلویش شکست. به صحنه خیره ماند و وسوسهٔ پوز خند زدن را سرکوب کرد. متوجه شد که سربازان به ناگاه وبدون دلیل با باتوم به جان مردم افتادند. چند تا از مأموران آگاهی دویدند دنبال جوان تا دستگیرش کنند اما

برخورد امواج انسانی مانع از تعقیب آنها شد.رویدادها با سرعت دیوانه واری رخ می داد. تفنگها شلیک شد. در یک چشم به هم زدن مردم پراکنده شدند و به هر سوراخ سنبه ای فرار کردند. خیابان خالی شدو فروشگاهها بسته. مٲمور دوباره به کمک یکی از افسران روی پای خود بلند شد و به سر رئیس آگاهی فریاد کشید: "وای به حالت

اگر دستگیرش نکنید..."

چشمان ایوب از این همه جریانها خسته شده بود. حتی هنگامی که سربازان افراد فراری را تعقیب می کردند او  تنها کسی بود که در خیابان روی صندلی نشسته بود. پس از خالی شدن خیابان چشمانش را بست تا کمی استراحت  کند وباز از نشستن خود در آن راه بی آمد و شد خنده اش گرفت،اما جلو خندهٔ خود را گرفت. به اطراف نظری

افکند و دید که دکان پرسی بسته است. کوشید تا آوازی را که می خواند دوباره به یاد آورد اما موفق نشد. دوباره چشمانش را بست ٬ اما صدای پاهای سنگینی وادارش که باز چشمانش را بگشاید. متوجه شد که یکی از مٲموران  آگاهی با نگاه معنی داری به سویش می آید. از کجای زمین این طور سبز شده بود؟ رئیس آگاهی نزدیک و نزدیک

تر آمد تا جلو دید گاه ایوب را از خیابان و آسمان گرفت. ایوب بدون کلمه ای حرف به او خیره شد. به نحو وحشتناکی احساس تنهایی می کرد. رئیس آگاهی با صدایی که شبیه شلاق صدا می داد از او پرسید: "چی شده که می خندی، پدرسوختهٔ رذل؟"

ایوب از ترس روی صندلی خود خم شد و زیر لبی گفت:"من نمی خندیدم..." رئیس آگاهی صورتش را به صورت ایوب نزدیکتر کرد و فریاد کشید:"مٲمور را می زنی و بعد هم می نشینی به خندیدن٬ها؟"

ایوب دستانش را در برابر سیلی او به دفاع بلند کرد و گفت:"به خدا قسم... من اصلاً از صندلیم بلند نشدم..."

- فکر می کنی من کورم٬ مادر به خطا؟

و ایوب را زیر مشت و لگد نقش زمین کرد، آن چنان که فینهٔ سرش دهها متر آن طرف تر پرتاب شد.بدون اینکه تلاشی برای بلند شدن خرج دهد آه و ناله کرد، اما رئیس آگاهی کراواتش را گرفت و آن قدر کشید که صورتش کم کم داشت سیاه می شد. ایوب تلوتلو خوران روی پا ایستاد و با صدای شکسته گفت:"عوضی گرفتید به خدا قسم من

در تمام این مدت از روی صندلی تکان نخوردم."

- خفه شو... من یک لحظه هم چشم ازت برنداشتم.

رئیس آگاهی به ایوب دستبند زد٬ بعد سوتش را درآورد و در آن دمید. یک گروه  سرباز حاضر شد و به ایوب اشاره کرد و گفت: " این جانی را که به مٲمور حمله کرده دستگیر کنید."

از چند قدمی صدای انفجار شدیدی برخاست. همه در جای خود خشک شدند. یکی از سربازان گفت:" بمب بود..." همه در سکوت گوش دادند و بعد سربازان٬ دوباره از حالت بهت و حیرت درآمدند و ایوب را دستگیر کردند.

ایوب با تمامی توانی که داشت فریاد زد: "من بی تقصیرم. من کسی را نزدم. من اصلاً از جای خود تکان  نخوردم..."

سربازان او را به کلانتری بردند و وارد دفتر مٲمور شدند.

رئیس آگاهی عرض ادب کرد و گفت:"این همان جانی است٬ عالی جناب."

ایوب فریاد زد: "درست نیست، من بی تقصیرم."

مٲمور در حالی که مظنونانه به ایوب خیره شده بود پرسید:"کجا دستگیرش کردید؟"

- در میدان قصر عابدین به او برخوردم. بدون اینکه چشم ازش بردارم تعقیبش کردم. خیلی تقلا کرد که فرار کند ولی افتادم روش تا سربازها به کمکم آمدند...

مٲمور با نگاه نافذی به ایوب خیره شد وبا خشم گفت:"حرامزاده، حالا کارت به جایی رسیده که مرا می زنی!"

ایوب از سر یٲس فریاد زد: "به خدا قسم می خورم..."

مٲمور با یک سیلی دهانش را بست و اجازه نداد که حرفش را ادامه دهد و به رئیس آگاهی اشارهٔ معنا داری کرد و

گفت : "هیچ علامتی باقی نماند که دادستان کل ببیند."

رئیس آگاهی به علامت آنکه همه چیز را فهمیده، تعظیمی کرد و بعد ایوب را به بیرون هل داد. معاونش را فرا خواند و آنها دستهای ایوب را از پشت بستند و با مشتهای خود صورتش را زیر ضربه گرفتند. ایوب از درد فریادی کشید و ناگهان غش کرد و نقش زمین شد. وقتی به هوش آمد خود را روی نیمکتی چوبی دید که گروهی  سرباز به دورش حلقه زده بودند.رئیس آگاهی یقه اش را گرفت٬ از جا بلندش کرد و به دفتر مٲمور کشاندش. این بار جلو گروهی از کارمندان نشست که همه لباسهای شخصی پوشیده بودند. چهره اش چنان باد کرده بود که تقریباً  همهٔ فضای اتاق را پر کرده بود. هر قطعهٔ تن و جانش در حالت از هم پاشیدن بود. یکی از آن افراد که لباس شخصی پوشیده بود و به نظر می رسید رئیس دیگران است شروع به بازجویی از او کرد و پرسید:"حاضری به  سئوالها جواب بدهی؟"

ایوب با حالت تسلیم پاسخ داد:"من بی تقصیرم." و تقاضای چیزی برای نوشیدن کرد که لیوانی آب برایش آوردند.  بازجو اسم او را پرسید.

او جواب داد:" ایوب حسن تومره."

- چکاره ای؟

- کارمند ادارهٔ ثبت اسناد هستم.

- چند سال داری؟

- سی سال...

- سربازها و کاراگاهان تو را دیدند که ...     

ایوب حرف بازجو را قطع کرد و گفت: "من بی گناهم.به قرآن قسم من بی گناهم..."

بازجو محکم گفت:"به سئوالها جواب بده و خودت را به آن راه نزن..."

- من چیزی نمی دانم ...اصلاً نمی دانم برای چی مرا اینجا آورد اند...

- شاهدان عینی همه می گویند تو همان کسی هستی که در جلو دادگاههای ادغامی بمب انداختی.    

ایوب سر در نمی آورد. آنها یا دیوانه بودند یا مست. در حالی که باورش نمی شد که گوشهایش چنان چیزهایی را  می شنود جواب داد:" من از صندلیم در جلو دکان محسن پرسی تکان نخوردم، اصلاً دستم هم به مٲمور نخورده..."

- .مزخرف نگو. با این کار وضعت وخیم تر می شود.

- من اصلاً کاری نکردم.

- تو همان کسی هستی که بمب انداختی!

- بمب! ... گفتید بمب؟

- مٲموران آگاهی و سربازان زیادی به چشم خودشان تو را دیده اند.

ایوب با دست به پیشانی خود کوبید وگفت: "اصلاً سر در نمی آورم از چی صحبت می کنید."

- از آن چیزی صحبت می کنم که کاملاً رو شن است. به همان روشنی جنایت فجیع سرکار...

- آقای محترم. من که به اتهام بمب اندازی دستگیر نشدم. رئیس آگاهی مرا بدون هیچ دلیلی دستگیر کرد و بعد اتهام  حمله به مٲمور را به من نسبت داد.

- اقرار کن کمکت می کند. اگر اسم افرادی را که به این جنایت وادارت کردند در اختیار ما بگذاری پشیمان نمی شوی...

- حضرت آقا٬ شما اشتباه وحشتناکی مرتکب می شوید.

ایوب با صدای شکسته ای فریاد زد:"من آدم بدبختی هستم که به عمرم هرگز آزارم حتی به مورچه نرسیده، چه برسد حمله به مٲمور. از محسن پرسی بپرسید...

- به همه چیز اعتراف کن٬ پشیمان نمی شوی...

مردی که سمت راست بازجو نشسته بود گفت:"ما آدمهایی که پشت تو هستند می شناسیم. اسمهاشان را برایت می خوانیم و عکسهاشان را هم به تو نشان می دهیم تا کاملاً مطمئن بشوی که ما راست می گوییم. در حقیقت تو آدم  بدبختی هستی و بدون شک آنها گمراهت کردند. تو فقط بازیچهٔ دست آنهایی که به بدترین وجه ازت استفاده می

کنند،اگر اقرار کنی باز در مجازاتت خیلی تخفیف داده می شود. هیچ راه دیگری نمانده جز اینکه اقرار کنی..."

- اقرار!... ولی من مٲمور را نزدم...

- بمب را از کجا به دست آوردی؟

- وای خدای آسمانها و زمین...

- پس تصمیم نداری اقرار کنی!

- چی را اقرار کنم؟... شما ترس از خدا ندارید؟

- مواظب باش... کله شقی فایده ندارد.

ایوب به چهرهٔ افرادی نگریست که به او خیره شده بودند. در جلو خود دیوار محکمی دید که همهٔ درهای رحم و امیدش را بسته بودند. در بحبوحهٔ این وانفسای رنج و عذاب احساس یٲس بر او چیره شد. ناگهان پرسید:"واقعاً می خواهید من اقرار کنم؟"

حالت صورت همهٔ حاضران تغییر کرد وعلاقهٔ خود را که حاکی از مهربانی بود نشان دادند. بازجو گفت:" به ما بگو ایوب."

- من اقرار می کنم که تریاکی هستم...

به نظر می رسید که علاقهٔ آنها تبدیل به خشم شد.

- ما را مسخره می کنی؟

- چند نخودی از آن هنوز توی معده ام هست. دکتر دادگاه می تواند برای شما ثابت کند...

- آینده ات را خراب می کنی...

- امروز هم مثل هر روز نشئه ام. آیا تا به حال شنیده اید که تریاکی بمب بیاندازد؟

- این فقط یک حقهٔ بچگانه است که خودت را نجات بدهی.

- در ضمن الکلی هم هستم. نه مٲمور را زدم و نه بمب انداختم.

- مواظب باش٬ ایوب...

- از من بپرسید ...به شما می گویم. من اصلاً در سراسر زندگیم هرگز با سیاست سرو کار نداشته ام. به من چه که  شما از 1930 حرف می زنید یا مشروطیت1923. در تمامی عمرم یک بار هم در تظاهرات فریاد نزده ام. دکتر دادگاه را بیاورید...

- نصیحت مرا بشنو واقرار کن. اسامی و عکسها جلو تو است...

- حرف مرا باور کنید. تنها کار من در زندگی مراقبت از اسناد قدیمی و پک زدن به چند نخودی از آن در روز است. دکتر دادگاه را بیاورید واز هرکس هم می خواهید بپرسید.

                                                                 *  *  *

 

 

پیش از آنکه ایوب دوباره به دکهٔ محسن پرسی برگردد یک سال گذشت. او متهم به پرتاب بمب در دادگاههای ادغامی بود؛ عکسش در روزنامه ها چاپ شده بود و مردم به چشم قهرمانی از خود گذشته به او نگاه می کردند. گروهی از وکلای مشهور برای دفاع از او پیشقدم شدند و دادگاه او را بی گناه تشخیص داد. سالن دادگاه یکپارچه

شور و فریاد شد. هنگامی که به دکهٔ پرسی برگشت٬ هر دو دوست پس از مدت مدیدی یکدیگر را با گرمی در آغوش گرفتند. بعد ایوب طبق معمول صندلیش را جلو دکه گذاشت و روی آن نشست. محسن با خوشامد گویی محبت آمیزی گفت: "واقعاً جنس خوبی برایت تهیه کردم."

ایوب با خنده جواب داد:" یک سال تمام را بدون آن سر کردم و حالا دیگر از سرم بیرون رفته است..."

- پس حالا دیگر وقتش است که به یاد بیاوری...

ایوب یک کلمه حرف نزد.

محسن با شگفتی گفت:"خدا همهٔ آنها را به جهنم فرستاد٬ ایوب افندی. آنها خیلی تو را عوض کرده اند. مشکل تو را می شناسم..."

ایوب بدون یک کلمه حرف لبخند زد. محسن که قوت قلبی پیدا کرده بود جواب داد:" ولی حالا مردم تو را دوست دارند و به تو احترام میگذارند."

ایوب خندهٔ شاد و مظلومانه ای کرد. عمو محسن حرف خود را از سر گرفت:" هیچ کس باور نمی کند که تو تریاکی هستی٬ ولی همه فکر می کنند تو

مٲمور رازدی و بمب را هم تو پرتاب کردی..."

ایوب مغرورانه گفت:"خود محاکمه شبیه بمب بود."

محسن با تردید بسیار پرسید:" حالا قصد داری چکار کنی؟

ایوب مدتی فکر کرد و گفت: "بعضی ها عقیده دارند خودم را برای انتخابات آینده نامزد کنم."

محسن مات ومبهوت به او نگاه کرد و گفت:"ولی آنها که می دانند چه کسی بمب را انداخته!"

- خوب٬ که چی؟حتی اگر این موضوع را بدانند؟آنها گفتند که من با اختراع اتهام واهی علیه هر یک از آنها موافقت نکردم...

ولی تو به هیچ چیز توی این دنیا علاقه نداری٬ درسته؟

ایوب با لبخندی جواب داد:"من در بازداشتگاه ودادگاه با همین علاقه و دلواپسی وصلت کردم."

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 11:36  توسط حمید  | 



باور بفرمایید جناب یوهان ولفگانگ فون گوته بنده بی تقصیر هستم. شما مراتب ارادت و اخلاص این شاگرد را بپذیرید و باور  بفرمایید که همه اش تقصیر امیر ساسان است. هی اصرار کرد و هی قند در دلمان آب کرد و هی پز داد و گفت ترجمه مستقیم از آلمانی است و... تا مجبور شدیم جسارت نموده و پا از گلیم خودمان فراتر بگذاریم. ما مدتهاست که دیگر جسارت خواندن کتاب هایی را که بیش از صد سال پیش نوشته شده اند، نداریم. ما مدتهاست که دیگر جرأت خواندن داستایوسکی و تولستوی و حتی شکسپیر و حافظ و مولوی (که زمانی خوراک و هوای روزانه مان بودند) نداریم. آخر می ترسیم با این تغییر و تحولاتی که در سلیقه هنری کوچکمان (اگرداشته باشیم) پیدا شده، نتوانیم گفته های فخیمتان را درک کنیم و خدای نخواسته کدورتی پیش بیاید. ما در این تغییر سلیقه خودمان را مقصر می دانیم و بس و باید یک بار طی مراسمی حال امیر ساسان را حسابی بگیریم تا دیگر همچین هوسهایی نکند و کک به جان ما و بزرگان قدیم نیاندازد. آخه جناب یوهان ولفگانگ فون گوته! خودتان انصاف بدهید، آخه انصافاً این کتاب است؟ از من نشنیده بگیرید ولی آخر این کتابی است که شما تا آخر عمر به نوشتن آن مباهات کنید ؟ و تازه ناپلئون هفت بار آن را خوانده باشد و از اعاظم شاهکارهای ادبیات رمانتیک باشد. یک جوان مافنگی عاشق یک زن شوهر دار شود و جرأت دوئل، کتک کاری، قمه کشی نداشته باشد؟ ما را عادت داده اند به خین و خین ریزی. جناب گوته در نبود شما ما خیلی پر توقع شده ایم. باید حتماً کامپلکس کارتان خیلی زیاد می بود تا به کانفلیکس می رسید. طرحتان مشکل دارد. ساسپنسش کم است. شخصیتتان یک بعدی است. فلت است. اَخ است. روند نیست. آخر این چه داستان نوشتن است. جریان حوادثتان کند است. شعار می دهید. هی دائم دارید زیبایی های طبیعت را به رخ ما می کشید. هی دارید از درخت زیزفون حرف می زنید و بچه ها و دره زیبا و از این حرف ها. شما انتظار دارید که ما پای هر درختی یک بار غش نماییم و ما غشمان نمی آید. خوب چه کار کنیم به دست خودمان که نیست. از شما چه پنهان از پنجاه صفحه کتاب که رد شدیم دائم ورق می زدیم ببینیم کی داستان تمام می شود. بس که خسته و کلافه شده بودیم. جناب مولانا خیلی قبل از شما گفته است «من نخسبم با صنم با پیرهن» و شما می خواهید خواننده شما با صنم با پیرهن و فاصله شرعی -  تلویزیونی بخوابد. این که نشد هنر. ولش کنید آقای گوته زیاد جدی نگیرید. مقصر ما بودیم که کتاب های شما را بیست سال پیش نخواندیم. زمانی که هنوز سلیقه مان معیوب نشده بود. یا تقصیر آقای محمود حدادی است که دیر به دنیا آمده یا دیر دارد از آلمانی ترجمه می کند.

رنج های ورتر جوان، یوهان ولفگانگ فون گوته، محمود حدادی، نشر ماهی، اول، تهران، 1386، 225 صفحه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 11:6  توسط حمید  | 



می دانم تا این را ننویسم خوابم نخواهد برد و می دانم که فردا دیر خواهد شد. ممکن است فردا به نمایشگاه بروید و حیفم می آید بهترین کتاب نمایشگاه امسال را نخرید یا لااقل حسرت نخریدنش را نخورید.

می دانم که اگر ننویسم تا صبح باید گوسفند بشمرم و معلوم نیست که چند گله گوسفند باید بشمرم تا دوباره شرایط  به حالت اولش برگردد ولی اگر یک بار دیگر و فقط برای ده دقیقه وقت داشتید سری به نمایشگاه و غرفه نشر سخن بزنید و این کتاب را بگیرید. کتابی که بعد از بیست سال بلایی سرم آورد که مدتها قبل کتاب های داستایوسکی و یک بار سیمای دو زن سعیدی سیرجانی سرم آورد. تقصیر خودم بود که همان جا بازش کردم و چند خط اولش را خواندم و غول چراغی که دکتر لای کتابش قایم کرده بود یقه ام را چنان چسبید که زیر فرمان توی ترافیک سنگین همت نتوانستم ببندمش. تقصیر خودم بود که کفش هایم را پشت در فراموش کردم و الان مثل تسخیر شده ها باید اینها را بنویسم تا خلاص شوم واحتمالا غول مرا رها کند و سراغ شما بیاید. ولی باورکنید ارزشش را دارد. یک کتاب کاملاً متفاوت از دکتر شفیعی کدکنی. یک بعد دیگر از روح شفیعی کدکنی در این کتاب آمده که شنیدن دارد. این بار دارد درباره یار غار سی ساله اش می گوید. چیزی فراتر از رابطه مرید و مرادی پشت این خاطرات نهفته است. خیلی زنده تر از توصیف زنده م. ف. فرزانه از هدایت در اینجا از اخوان می بینیم. همه کسانی که می شناسم و قبل از من این کتاب را گرفته اند، یک جا و بی وقفه آن را خوانده اند. خاطراتی مقطع و جسورانه که گاه آدم را به قهقهه می اندازد. اهل خانه ما که مدتهاست شک دارند ولی امشب فکرکنم همسایه ها هم در سلامت عقلم شک کردند. البته باید مقدماتی را بدانید تا اشارات را بگیرید.(اگر سر در نیاوردید مرا لعنت نکنید مشکل از گیرنده است به فرستنده دست نزنید) و این مقدمه سرشار است از اشارات مجمل و سربسته که تا ندانید لذت نخواهید برد. «بربریه» که علامه شده و پیرزنه و مکیفات و قصابه و خانم کنسرت شجریان و شعر ابتهاج و...

دکتر شفیعی کدکنی غیر از همه توانایی های بی نظیرش یک برگ برنده دیگر رو کرد و آن قدرتش در طنز پردازی است. و چه طنزی. خدای من! فردا یک بار دیگر حتما این کتاب را خواهم خواند. اگر امشب بتوانم بخوابم.

 

شفیعی همیشه می تواند به شما درس بدهد. در هر جایگاهی و مقامی که باشید. این بار یک درس خیلی خیلی بزرگ در انسانیت. کتابش را به شاگردش هدیه کرده است به دکتر تقی پورنامداریان.

 

حالات و مقامات م. امید: دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی، سخن؛ اول، 1391، 264 صفحه

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:19  توسط حمید  | 



یک داستان کودکانه جذاب، البته خیلی سیاه، گوتیک و ترسناک. به شهادت صاحب تصویر سمت راست، بچه های امروزی هم از این چیزها خوششان می آید. هر چه زمان ما سعی می کردند از رنگ های شاد و جذاب استفاده کنند الان رنگ های تیره و سیاه و سرخ برای بچه ها جذاب است. نمونه اش انواع بتمن ها و خون آشام ها و... این داستان هم یک آلیس امروزی است. اگر آلیس در ته باغشان داخل یک سوراخ خرگوش می افتد کورالاین در داخل آپارتمانشان یک در مخفی می بیند و به دنیایی ناشناخته می رود. اگر در کلیات داستان بنگریم به نظر من نویسنده هنری نکرده است. سوژه ای قدیمی را امروزی کرده حتی انیمیشن ژاپنی که چند سال پیش جایزه ها برد با همین سوژه از این کار عمیق تر بود ولی خوب اگر در جزئیات دقیق شویم نکته های قشنگی دارد. مادر دیگر و چشمان دکمه ای و خانه خیالی و گربه ها و موش ها وسنگ راهنما ودست تعقیب کننده و... داستان تلفیقی از سبک های گوتیک و فانتزی و ترسناک و چندش آور است. فانکشن هایی که پراپ در کتاب هایش گفته اینجا حضور دارند مثل یاری گر و سفر و شیئ کمک رسان و...

کورالاین، نیل گیمن، مهسا ملک مرزبان، تندیس، اول، تهران، 1389، 146 صفحه

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 21:7  توسط حمید  | 



صادقانه بگویم از براتیگان انتظار نداشتم داستان درست و حسابی بنویسد. یا حتی بلد باشد بنویسد. یعنی در سه کتاب دیگرش که به فارسی ترجمه شده(صید قزل آلا در آمریکا- در قند هندوانه- اتوبوس پیر) این قدر مسخره بازی در آورده و ضد رمان و ضدهنجار رفتار کرده که نوشتن داستان درست و درمانی که شخصیت پردازی داشته باشد و طرح داشته باشد بعید می نمود ولی با این ترجمه خواهید دید که براتیگان شگفتی ساز، غیر قابل پیش بینی است. دو هفت تیر کش مأمور می شوند که هیولای ناشناخته ای را از بین ببرند که در آزمایشگاه یک شیمیدان ساخته شده. یک چیزی مثل داستان عامه پسند بوکفسکی ولی با طعم براتیگان. کتاب تلفیقی است از سبک وسترن و آدمکشی و علمی- تخیلی و گوتیک و شخصیت ها عجیب دوست داشتنی و جاندار هستند. دو خواهر زیبایی که که از زنان زیرک مدیر به زنان ابله سطحی تغییر ماهیت می دهند و پایان داستان. پایان داستان. عجب پایان جالبی! نمی گویم تا حالتان را بگیرم ولی به این پایان می گویند یک پایان براتیگانی. اصلاً چیزی که فکر می کنید نیست. جداً چرا نشد که این داستان فیلم بشه؟! اگه می شد چی می شد!

هیولای هاوکلاین: ریچارد براتیگان، حسین نوش آذر، مروارید، اول، 1390، 131 صفحه

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 18:36  توسط حمید 



دو داستان درباره لزبوها. خیلی طعم داستان های شهسواری را می دهند. در مقدمه یا متن جایی به شهسواری اشاره ای نشده است ولی ممکن است شاگردش باشد؟ بیشتر شخصیت ها زن هستند یعنی از پنج داستان دوتایش راوی و شخصیت اول زن هستند و این برای مجموعه اول یک نویسنده جوان سی ساله خیلی است. بیان و زبانش جذاب و خوب است. اما سوژه ها شخصی و خیلی درونی است. عاشقانه هایی که با بیان تازه سعی شده اند تازه بنمایند. داستان بگذار تصور کنم کدهایی به بعضی کس ها و جاها دارد. یک داستان نویس پیری است که کارگاه دارد و شاگرد تربیت می کند و دختری شهرزاد نام دارد و دختر گرایش های لزبینی دارد و می خواهد از کشور برود و ... اینها شما را یاد کسی نمی اندازد؟  

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 18:37  توسط حمید  | 



نویسنده این وبلاگ مدتهاست که خود را از بعضی چیزها (مثل تلویزیون به طور کلی) محروم کرده است. (نه این وری نه آن وری) برای همین از خیلی از چیزها خبر ندارد تا این که بهرام پیدایش می شود و لابلای فلش اش چیزی پیدا می شود که باید در این وبلاگ نوشته شود. توی فلش بهرام غیر از چند مقاله و یک فیلم سینمایی، فیلم مستند «احمد محمود نویسنده انسان گرا»  ساخته بهمن مقصود لو بود. این فیلم به اقرار متنش سه ماه قبل از مرگ نویسنده ساخته شده(فیلم برداری شده؟) تکنیک های هنری به کنار(که به نظرم فیلم به کلی از آن بی بهره بود!) حرف هایی هم که زده می شود دردی را دوا نمی کند. قبول که احمد محمود کم حرف بود و خود سانسوری شدیدی در برخورد با دیگران داشت و بیش از حد احتیاط می کرد و اهل بحث علمی هم نبود و نظریه پردازی نمی کرد و خودش را بی سواد یا کم اطلاع جا می زد و... ولی این فیلم هم خیلی خالی است. اگر فیلمی بسازیم و چیزی ارائه نکنیم چه فایده ای دارد آن ساختن؟  از این همه کسی که درباره احمد محمود حرفی برای گفتن دارند چرا فقط سه چهار نفر آمده اند؟ یونسی و سپانلو و مجابی و فرهی و پهلوان. فقط همین. این ها هم از دوستان پنجاه سال پیش محمود هستند و خاطرات گنگ و بی ارزشی نقل می کنند. نویسنده ای جهانی بود و سیگار زیاد می کشید و برای کارگرها می نوشت و... اینها در حد محمود نیست. در همین ایران می شد با صدها نفر صحبت کرد که گفتنی های بیشتری داشته باشند. فیروز زنوزی جلالی کتابی درباره محمود دارد. حسن عابدینی کلی حرف شنیدنی دارد. لیلی گلستان درباره اش کتاب دارد. صفدر تقی زاده، نجف دریابندری و... دوستان نوجوانی اش بودند. دولت آبادی گر چه رقیب بوده ولی الان باید حرف هایی داشته باشد. فتح الله بی نیاز، بلقیس سلیمانی، چیستا یثربی، یوسف علیخانی، گودرزی و... حتماً حرف هایی داشتند. آقای کارگردان اینها را نمی شناخته؟ کسی تن به مصاحبه نداده؟ ترسیده که فیلمش همه مصاحبه با این و آن شود؟ سر هم بندی کرده؟ ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 17:18  توسط حمید  | 



داروی کم کردن توقع هنری کجا می فروشند؟ گیاهی باشد یا شیمیایی مهم نیست. مهم این است که اثر داشته باشد. حتما ساخته اند. حتما در ناصر خسرویی جایی می شود گیر آورد. اگر نبود پشت شهرداری هست. نبود بازار سید اسماعیل. نبود شوش، مولوی، قلعه حسن خان یا خوان. شاید بشود آگهی کرد. وقتی کتاب ها دیگر برایتان جاذبه نداشته باشد حتما همان بیماری را گرفته اید که دارویش گیر نمی آید و هنوز اسمی برایش پیدا نکرده اند. قبول دارم گاهی متناقض می نویسم یا می گویم. گاهی ... اصلا دو شخصیتی هستم ولی این کتاب خیلی زور داشت. گیرم ترجمه مرتضی کلانتریان باشد. پس استادان داستان نویسی الان دنیا دارند چه کار می کنند؟ چرا همه تنبل شده اند؟ چرا هیچ کتاب خوبی دستمان نمی رسد. چرا کار تازه ای از موراکامی ترجمه نمی شود؟ کتاب های مک کارتی کجاست؟ کتاب های آپدایک هم خیلی کم بود. از آنا گالوادا چیز تازه ای ندیده اید؟ ایگادا چی؟ پس تکلیف ما چیست؟ باید با همین ترجمه ها از نویسنده های نا تمام بسازیم. باید به سختی خوردن جوشانده گل گاوزبان در بچگی تمامش کنیم؟ یا صد صفحه خوانده ولش کنیم؟ حتما یکی از ما ایراد داریم. کی می تواند تکلیف ما را روشن کند؟

یک زن سرایه دار میانه سال علاقه مند داستان و فیلم که در اتاقک سرایه داری اش سینمای خانگی تشکیل  داده و فلسفه می خواند سوژه خوبی برای یک داستان پر کشش است و در کنارش یک بچه مدرسه ای مرفه که گرایش کمونیستی دارد و می خواهد خانه شان را به آتش کشد. جالب است ولی داستان جالب نبود. تا صفحه 100 بیشتر نتوانستم بخوانم. وقتی یک سوم داستان چیز دندان گیری نداشته باشد ادامه دادنش بیفایده است. یعنی آن قدر حاشیه روی و حرف مفت داشت که حوصله ام سر رفت. گرچه صاحب کتاب زیر جمله های غلنبه و سلمبه خط کشیده بود که یعنی اینها خیلی عمیق هستند. خوب که چی؟ داستان باید اول از همه داستان باشد بعد هر چه می خواهد باشد. و دومندش اگر بخواهیم فلسفه بخوانیم که می رویم یک کتاب از کانت یا دکارت یا نیچه یا هر کی می خوانیم. احتیاج به رمان خواندن نداریم. باز هم به این نتیجه می رسیم که با صاحب کتاب هیچ تفاهمی نداریم. باید یک فکری بکنیم.

ظرافت جوجه تیغی، موریل باربری، مرتضی کلانتریان، کندو کاو، دوم، 1389، 360 صفحه.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 0:56  توسط حمید  | 



هنر در هر شکل و قالبی باشد خودش را نشان می دهد. یک فیلم قراضه رنگ و رو رفته که با دوربین های قدیمی گرفته شده و مشکل پرش صحنه و صدا برداری و تدوین و... دارد می تواند خیلی هنری تر از فیلم های رنگی با بازیگران مانکن و آموزش دیده امروز هالیوود باشد. برای همین «به پیانیست شلیک کن» تروفو یک شاهکار است و آدم را جذب می کند. یک عاشقانه ساده که خوش پرداخت است و پایان اثر بخشی دارد. با طرح و فیلم نامه ای خیلی محکم و شخصیت های عالی. جنایت کارهای شوخی که  روحیه شادی دارند. و اسیرهایی که با بی خیالی می گریزند و گیر می افتند و می میرند.

برگمان از آدم های متفاوت سینماست و کارهای همه استقلال و استحکام خودشان را دارند. «احساسات آنا» از فیلم های قشنگ برگمان است. فیلمی پر از سوال که کسی به آن پاسخ نمی دهد و شما می توانید برای خودتان حدس بزنید. قاتل زنجیره ای  کیست؟ رویاهای آنا با قتل ها چه ارتباطی دارد؟ بن بست زندگی این دو در چیست؟ آندرئاس وقتی آندرئاس را صدا می زند کدام یک را می گوید و پایان فیلم چقدر قشنگ است. شاهکار است. لانگ شاتی که به زوم منتهی می شود. و روی بازیگر به زانو در آمده رنگ ها در هم قاطی و محو می شوند.

«نزدیک تر» مایک نیکولز درباره ویرانی یک عشق است. این بار مثل بیشتر موارد دیگر به خاطر ندانم کاری مرد است. آدم اعصابش از دست یارو خورد می شود و می خواهد بزند پس کله اش. خوب بود.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 23:7  توسط حمید  | 



 نیمه شب در پاریس از وودی آلن فیلم چرندی بود. یعنی که چه یک نویسنده آمریکایی امروزی نیمه شب ها ساعت دوازده با یک ماشین به گذشته ها می رود و با همینگوی و فیتزجرالد و گرترود استاین و دالی و پیکاسو و بونوئل آشنا می شود و بعد به این نتیجه می رسد که نامزدش برایش مناسب نیست! خوب که چه؟ تازه این فیلم جایزه اسکار فیلم نامه را هم برد. با این سهل انگاری ها از آقای آلن هم ناامید شدیم. البته دیدن استاین و فیتز جرالد بد نبود. همینگوی شبیه اصلش نبود و پیکاسویش خیلی عجیب غریب بود وبی بقیه تا حدودی شبیه اصل بودند.

Decendents با بازی جورج کلونی فیلم خانوادگی متوسطی بود. جدیدا کلونی فیلم هایی با همین سوژه ها بازی می کند. بازیش البته خوب بود وسوژه هم. نسل جوان یاغی که فقط به فکر لذت های خود است و شکاف میان نسلی بین پدران و فرزندان و خیانت.

فیلم جادوگر از برگمان عمیق تر از دو فیلم قبلی بود. نمادهای اجتماعی برگمان روشنفکر، بورژوا، عاشق و... البته از سوال های دینی و اعتفادی برگمان اینجا خبری نبود. نسبت به فیلم  های دیگر این کارگردان چندان چشم گیر نبود.

فیلم شب آنتونیونی فیلم جذابی بود. با این که حدود پنجاه سال پیش نوشته شده، دردهای امروزی را بیان می کند. فیلمی با مسائل روشنفکرانه که در زمانه خودش آن قدر پیشرو بود که کسی آن را درک نکرد.

فیلم گدار باز هم با سوژه های اولیه گدار نوشته شده است. جوان روشنفکری که می خواهد عشق خود را به شکلی ثابت کند و همه این ها در بستری از فعالیت های دانشجویی ادامه دارد و معشوق دوراز دسترسی که برای بدست آوردنش باید خود را ثابت کرد. البته آخر داستان دور از انتظار و غافل گیر کننده بود.

ماجراهای تن تن به خاطر نوستالژیک بودنش برای من بسیار جذاب بود. تن تن یکی از ایده آل های کودکی من بود و برای همین از این که این قدر جان دار و پویا می دیدمش خیلی حال کردم و متوجه ایرادهایش نشدم. البته کادر بندی و تلفیق ها و پویایی انیمیشن خارق العاده بود. سوژه جای دیگر نشیند.

راه افتخار استاد استنلی هم که بی نیاز از تعریف ماست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 15:29  توسط حمید  |