تبليغاتX
از پارکینگ سوم


 

مر مرا تقلیدشان بر باد داد              ای دو صد لعنت بر این تقلید باد

دوستان با نمک صدا و سیما برای بسط شادی و ادخال سرور و از این حرف ها گاهی اوقات کارهای خیلی خنده داری می کنند. همین الان شبکه آموزش(8 و 45 دقیقه بعد از ظهر روز عید غدیر ) آقای مجری سه برخورد از میوه فروش ها به طریقه دوربین مخفی پخش کرد و البته توضیحات داد. بحث من سر این است:

-         در شرایطی که کفگیر به ته دیگ می خورد و با وجود سریال های فوق العاده جذابی مثل حضرت یوسف  کسی برنامه های آن سوی آب ها را رها نمی کند بهتر که آنها را خودی کنیم. اما دوستان ما نمی دانند که جامعه ها فرق می کند. در دوربین مخفی های آنجا می بینید که همه چیز را به شوخی می گیرند و از هر چیزی بهانه ای برای خنده می سازند ولی با اعصاب خورد این مردم و روحیه های پرخاشگر و دندان های به هم فشرده کمترین شوخی موجب دعوا و مشاجره می شود. که نمونه اش را در دوربین مخفی های گاه گاهی ایرانی می بینید.

-         دوربین مخفی خیلی چیزها را نشان می دهد و ای کاش سانسور نشده و بی دستکاری آن را نشان بدهند تا ببینیم و ببینند که در چه جامعه اخلاقی زندگی می کنیم. فحش های چارواداری و اهانت ها و تهمت هایی که روزانه از خودمان صادر و ساطع می شود یا در معرض تشعشع آن قرار می گیریم. یا بچه هایمان در کوچه و پارک می شنوند. ای کاش نشان دهند که برای ده دقیقه دوربین مخفی چند ده ساعت باید تلاش کنند و فیلم مصرف کنند و قیچی کنند تا یک برنامه کوچک قابل پخش در بیاید.

-         یک وقت هایی هست که شنیدن یک جوک خنده دار از شنیدن دشنام های تند هم آزارنده تر است. امشب با دیدن این دوربین مخفی چنین حالتی داشتم. آقای مغازه دار محترمی که یک گاری میوه دم مغازه اش به طریقه دوربین مخفی و دو برابر قیمت مغازه اش میوه می فروخت، طاقت نیاورد و کار به دعوا و 110 کشید (ببینید چه با جنبه ایم ما) همه اینها بماند به کنار. نکته جالب اینجاست که مغازه دار به پلیس می گفت این آقا (بازیگر تلویزیون) دخل مغازه مرا زده است!!!

 

کاش این برنامه رو برای ثبت در تاریخ ضبط کرده بودم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 21:32  توسط حمید  | 



از یک مقداری بالاتر دیگر کار هنر کار استادان است و قضاوت بین استادان دشوار می شود. مثل این که داوری کنید که لئونارد داوینچی بزرگتر بوده یا میکل آنژ یا داستایوسکی بزرگتر است یا تولستوی یا در ادبیات خودمان حافظ بالاتر است یا سعدی یا فردوسی یا مولوی. در این گونه قضاوت ها(اگر حق داشته باشیم) دیگر سلیقه بیشتر ملاک داوری است. در بین نویسنده هایی که الان در آمریکا می نویسند و شناخته شده اند و شهرت جهانی دارند (کسانی مثل پل آستر و جان آپدایک و ونه گات و جومپا لاهیری و...) من بیشتر از همه کارمک مک کارتی را می پسندم. گرچه تنها دو کتابش را خوانده ام. نوع نگاه مک کارتی و سوژه هایی که انتخاب می کند و تنوع سبک هایش به نظر من جذاب تر از کسانی است که اسم بردم. قبلاً فیلم پیرمردها کشوری ندارند را دیده بودم و نشناخته عاشق سبک روایت و شخصیت پردازی و بیان و نگاهش شده بودم و با خواندن رمان جاده - که پیش از این معرفی کرده ام - بیشتر علاقه مندش شدم. یکی از زیر بناهای عمده فکری مککارتی ترسناکی انسان است. از نظر او درون انسان خیلی ترسناک تر و خطرناک تر از چیزی است که بشر تا کنون از آن می ترسیده. هم جاده و هم پیرمردها کشوری ندارند درباره انسان های بی عاطفه ای است که هیچ بویی از انسانیت نبرده اند. به راحتی آدم می کشند یا حتی آدم می خورند. مک کارتی نگاه ما را می شوید تا نشانمان دهد که هیولای ناشناخته درون می تواند بسیار آزار دهنده تر از هیولاهای طبیعت یا خدایان افسانه ای یا هر چیز دیگری باشد که بشر در طول تاریخ از آن ترسیده است. مککارتی راهکاری برای نجات انسان ارائه نمی دهد ولی نشان می دهد که اگر بشریت در خطر باشد اگر زندگی انسان در روی زمین نابود شود زیر سر خود همین انسان خواهد بود.  اثرگذار، مقتدرانه و خونسردانه این مفهوم را منتقل می کند.

برادران کوئن برای دریافت اسکار به نظر من هنری نکرده اند. روایت داستان مستقیماً با اندکی تغییرات به شکل فیلم در آمده است و رمان آن قدر نمایشی و تصویری نوشته شده است که فیلم کردن آن و حتی انتخاب بازیگر و بازیگری آن چندان کار سختی نبوده است. فیلم را یک سال پیش دیده ام ولی جندین مورد به نظرم در متن رمان تغییراتی داده بودند که می توان درباره روایت درست فیلم یا رمان بحث کرد. در فیلم ملاقات مستقیمی بین شیگور و ماس اتفاق نمی افتد ولی رمان از چشم در چشم شدن این دو سخن می گوید و جایی که ماس می ترسد و توان قتل شیگور را ندارد و خود می گریزد. صحنه ای تکان دهنده است که به نظرم در فیلم تغییر کرده است. الان که رمان را می خوانم با وجود ترجمه بسیار ضعیف آن می بینم که بسیار رساتر از فیلم است. برادران کوئن نتوانسته بودند خیلی از قابلیت های یک رمان پر حادثه سریع را نشان دهند. چیزی که به دادشان رسیده بود بازی بازیگر مسلط و توانای فیلم بود (یا فیزیک خاص چهره اش)که جای خالی خیلی از چیزها را پر کرده بود.

ترجمه کتاب بسیار فاجعه است. از نشر مشهور چشمه بعید است که چنین ترجمه هایی را چاپ کند و بدتر از آن طرح جلد کتاب است.  کتاب اصلاً طرح جلد ندارد یک نوار پهن رنگی که بدون هیچ هنرنمایی حروف درشت اسم کتاب را تایپ کرده اند. کاری شتابزده برای عقب نماندن از موجی که فروش فیلم در دنیا پس از دریافت جایزه اسکار ایجاد کرده است. در شتابزدگی نشر همین بس که عنوان را به غلط ترجمه کرده اند. "جایی برای پیرمردها نیست" یک جمله فارسی نیست. گرته برداری غلط و ترجمه لفظ به لفظ یک جمله انگلیسی است.

جایی برای پیرمردها نیست؛ کارمک مک کارتی، امیر احمدی آریان، چشمه، اول، 1388، 286 صفحه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 0:55  توسط حمید  | 



ما از خواندن یک داستان نوجوانان نتایج اخلاقی بسیاری می گیریم.

1-     با نوشتن یک داستان کودکان نه چندان خوب (در مقایسه با هری پاتر و... نه در مقایسه با امپراطوری کلمات از نویسنده وطنی) می توان 7جایزه معتبر و مطرح برد (البته در کشور دشمن و به قول آل احمد عیالات متحده که جایزه هایش سیاسی یا جناحی و گروهی نیست) و همین جایزه های متعدد برای احساس خوشبختی و رضایت یک نویسنده فکر کنم بس باشد.

2-     برای نوشتن یک قصه کودکان لازم هم نیست مثل خانم کی جی رولینگ کلی مطالعه کرده باشید و تاریخ جادوگری را بدانید و فرم های خلاقانه نو داشته باشید و از این حرف ها. با یک پسر بچه تپل و یک اردوگاه بی در و دروازه و چند تا بزمجه می توان یک قصه سرگرم کننده و جذاب نوشت که حتی اگر در صحرای تکزاس هم اتفاق بیفتد، خواندنی باشد.

3-     گر چه بیشتر اوقات کتاب های توصیه شده خیلی مزخرف و الکی هستند و اعصابتان را خورد می کنند و با خواندن آنها احساس می کنید که عمرتان را تلف کرده اید اما بعضی از کتاب های توصیه شده ممکن است ارزش خواندن را داشته باشند یا خیلی بیشتر. مثل: درخت زیبای من یا جاده یا...

4-     گرچه ممکن است خیلی مشکل پسند باشید و مته به خشخاش بگذارید و از همه چیز ایراد بگیرید اما ممکن است یک داستان ساده پیدا کنید که نتوانید از آن عیب بگیرید. و این خیلی کنف تان کند.

5-     اگر بچه کتاب خوانی در فامیل دارید(اگر نسل شان مثل دایناسورها منقرض نشده است) بد نیست این کتاب را برایش بگیرید یا لااقل معرفی کنید.

آخرین گودال؛ لوئیس سکر(Louis Sacher)؛ حسین ابراهیمی الوند، بنفشه(قدیانی)، اول، 1379، 280 صفحه

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 21:25  توسط حمید  | 



در این که محسن نامجو نابغه است شکی نیست.

تا به حال کسی با این تسلط و ظرافت نتوانسته است موسیقی سنتی را با موسیقی مقامی و موسیقی غربی تلفیق کند و نتیجه کارش خواستنی و مطلوب از کار در آید. در بین این همه مدعی موسیقی در کشور و خارج کشور این موفقیت کم نیست. اضافه کنید به اینها توانایی نوازندگی و شاعری(که البته از همه هنرهایش ضعیف تر است) و آهنگ سازی و کمی فلسفه هنر. توازن برقرار کردن بین تکنیک و ملاحت آن هم در یک تلفیق سه گانه ی چیزهایی به ظاهر بی ربط کار هر کسی نیست. هم جسارت خیلی زیاد می خواهد و هم اندوخته فنی و هم کار مداوم و پی گیر. موسیقی هم مثل داستان نویسی یا شاید بیشتر از داستان نویسی خون جگر خوردن می خواهد. هنرجولااقل پنج سال کار مداوم و کسالت بار لازم دارد تا به حد متوسط برسد. بعد از آن دیگر ویژگی های فردی کسی را شجریان یا لطفی یا علیزاده می کند و کسی هم بعد از عمری کار مداوم شهرام ناظری یا حاتم قادری یا صدیف می شود. اسم در کردن در موسیقی ایران در دهه سی ام عمر از محالات است(این خواننده های نوظهور پاپ را که عکس های رنگی می گیرند، در نظر نگیرید) و نامجو مخاطبان خودش را پیدا کرده گر چه سنتی های عالم موسیقی هنوز قبولش نکرده اند که سهل است منکرش هم شده اند(حملات علیرضا قربانی و داریوش پیر نیاکان را حتماً دیده اید) و البته تک و توکی تأیید کرده اند(جلال ذوالفنون با اما و اگر). ولی غیر از دسته بندی ها و بحث های خشک ما موسیقی را می شنویم تا لذت ببریم. برای من بعضی آهنگ هایش خیلی جذاب و زیباست. اقرار کنم شعر زیبای زلف بر باد مده را لطیف تر از آن چه نامجو خوانده نشنیده ام. گاهی پا در کفش شجریان می کند که البته به چشم رقابت نباید نگاه کرد. می خواهد نشان دهد که با اندکی تغییر از چیزی کاملاً سنتی می توان روایتی پاپ یا هر چیز غربی دیگر در آورد.

 در این که نامجو دیوانه باشد جای بحث است.

اهالی موسیقی سنتی به شدت مخالف نو آوری های نامجو هستند. تقریباً با بیشتر کسانی که در زمینه سنتی کار کرده اند و بحث کرده ام کارهایش را تهوع آور و خارج خواندن و... می دانند. در نهایت اگر بخواهند تخفیفی بدهند از سه تار نوازیش تعریف می کنند. البته اینها حق دارند و فضای موسیقی ایران از فضای شعر سنتی در زمانی که نیما آمده بود بسیار متعصب تر است. اما نامجو برای آینده کار می کند. فیلم آرامش با دیازپام ده بر جدیت مخالفانش افزود. انتقاد صریح و بی پرده از سنتی و پاپ و .... تقریباً برایش دوستی نگذاشت. (خیلی از منتقدان مثل قربانی این فیلم را ملاک شناخت و نقدشان قرار داده اند که کاری غیر علمی است) بریدنش از رشته موسیقی دانشگاه تهران هم یعنی پشت پا به سنت ها. جسارت زیادش برای خواندن آیات قرآن باز هم بر مخالفانش افزود. انتقادهای سیاسی اش هم. ولی همه اینها نگاه جوانان را به سویش جلب کرد و مخاطبان بیشتری فراهم کرد. قبول داریم که بیشتر دوست داران نامجو درکی از موسیقی ندارند ولی دل که دارند. حمایت و تشویق هایی که از آن طرف دید (که او را با چهره های بزرگ و نوآور موسیقی غرب مقایسه کردند) بر مطرح شدنش افزود. اما تاریخ می گوید که بیشتر سرآمدان بزرگ موسیقی تعادل روانی مناسبی نداشتند.(جیم موریسون، الویس پریسلی، حتی مایکل جاکسون و حتی بتهوون و موتزارت) بدون این که بخواهم انگی و بر چسبی بزنم، می خواهم دلیل این افراط ها و تفریط هایش را نشان دهم. رسیدن ناگهانی به شهرت و عدم نقد درست و سنجیده و سیاسی شدن و تأیید از سوی مخاطب دارد نامجو را به بیراهه می کشد. در بین آهنگ هایی که در آلبوم جدیدش ارائه کرد، کارهای قشنگی می توان دید. در موسیقی جلوتر رفته و قابلیت های بیشتری کشف کرده، موسیقی مقامی را با موسیقی عربی و اسپانیولی و... تلفیق کرده که خوب هم هست، ولی خواندن شعری درباره همبستری به هر نیت و قصدی و به تقلید از هر کسی که باشد، هنر نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 22:19  توسط حمید  | 



حظ می کنم وقتی می بینم نویسنده ای با جرأت می نویسد

داستان نویسی یعنی بر ملا کردن بی پرده ذهنیت ها. می توان داستان نوشت ولی اگر خودتان را صمیمانه و عریان نشان ندهید داستان تان داستان نخواهد شد. برای همین هم آدم های جدی، عبوس، دارای عنوان و لقب و... به قلمرو داستان نزدیک نمی شوند یا آن قدر با احتیاط می نویسند که از هنر فاصله می گیرند. داستان سانسور ذهنی را بر نمی تابد. این بماند به کنار

جمعیت خواننده ما کمی تا قسمتی بی جنبه است. نویسنده در حال نوشتن انگار دارد از میدان مین رد می شود. هر لحظه امکان ترکیدن چیزی هست. در داستانت از لهجه خاصی استفاده کنی، یک عده ای دادشان در خواهد آمد که آی به ما توهین شد. حتی از ماشین خاصی اسم ببری داد ایران خودرو در خواهد آمد و ادعای خسارت خواهد کرد، مسائل معنوی و تابوها و خط قرمزها که جای خود دارد. یکی از خط قرمزهای سیال مسئله زن است. رضا قاسمی به خاطر نوشتن یکی دو جمله ساده در نقد بعضی از افکار خانم ها(آن هم نظر شخصیت داستانش است نه نظر خودش) متهم به ضدیت با زن پشت کردن به بهشت و کفر و الحاد و ... شد. حالا این بماند به یک کنار دیگر.

برای همین وقتی نویسنده ای می بینی که با بی خیالی به عالم و آدم توهین می کند و همه را به یک چوب می راند و بی خیال خوش آمد فلان و بیسار است خوب توی خواننده خیلی کیف می کنی مگر نه؟ اگر مثل من هستید و زیاد اهل تعارف و شسته رفته بودن و از این سوسول بازی ها نیستید کتاب حسین یعقوبی برایتان جذاب خواهد بود. الان که به عقب نگاه می کنم می بینم که همیشه از نویسنده های رک خیلی خوشم می آمده. هیچ وقت از امثال دکتر اسلامی ندوشن یا حتی براهنی و دکترشمیسا خوشم نیامد ولی در اولین دیدار از آل احمد خوشم آمد و هنوز که هنوز است چه کسی پیدا می کنید که مثل آل احمد جرأت کرده باشد و خصوصی ترین مسائل زندگیش را بی واهمه روی دایره ریخته باشد(منظورم سنگی بر گوری و سفر روس و همه آثار دیگرش است) نمی خواهم بگویم یعقوبی مثل آل احمد است ولی نویسنده ای که در اولین کتابش بگوید:

-         هیچ دختری ارزش آن را ندارد که آدم به خاطرش خود را به شکل یک احمق در بیاورد.  (ص41)

-         دخترهای پولدار یا خوب خوب هستند یا افتضاح و معمولاً هم افتضاح هستند.

-         ...

خواه ناخواه عده زیادی از خواننده هایش را از دست می دهد. برای همین مجموعه داستان محرمانه های رومئو و ژولیت چندان فروش نرفت در حالی که می توانست کتاب پر فروشی شود. هم به خاطر طنز بودنش و هم به خاطر ارتباطش با عشق.

متاسفانه متاسفانه متاسفانه همه داستان ها در یک حد نیستند (این یعنی چه؟ نویسنده فقط برای نوشتن یک داستان کوتاه مطلب داشته است؟!) قشنگ ترین داستان همان است که اسمش را بر کتاب نهاده اند. داستان های کارمند، تفنگ و سطل زباله و ع. ش.ق. عمق شیبدار قلب و یک روز در اواخر داستان و چار و ناچارهای بن بست خواجه گدا داستان های متوسطی هستند و بقیه ضعیف و کسالت بار. دو داستان آخر را مانده ام که نویسنده به چه هدف و انگیزه ای در این مجموعه آورده است؟(مطلب کم آورده یا جای اضافی داشته؟!!!)

 

از مجموعه بر می آید که نویسنده آدم باسوادی است. از اسطوره ها و داستان ها ونقد و هر چیز آکادمیک خبر دارد و به طنز به کار می برد. مجموعه یک ویراستار قابل می خواسته تا خوب شود. ویراستار بی رحمی که قیچی تیزی داشته باشد و شعر عجیب و غریب کتاب و داستان آخر را با قاطعیت دور بیاندازد.

یک چیز دیگر: طرح جلد خیلی قشنگ است.

 

محرمانه های رومئو و ژولیت، حسین یعقوبی، مروارید، اول، تهران، 1387.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 19:22  توسط حمید  | 



با عرض معذرت استاد بیضایی من دارم درس پس می دهم.

رک بگویم به عنوان یک تماشاچی معمولی از سبک کار استاد هیچ وقت خوشم نیامده است. نه از باشو که اولین کار استاد بود که دیدم و نه از رگبار یا مسافران یا سگ کشی و... البته متن های نمایشی و فیلم نامه ها و تحقیقات به کنار. منظورم در فیلم هاست.

متن ها بسیار قوی هستند، نثرها مناسبند، داستان طرح و چفت و بست خوبی دارند ولی همیشه یک تصنع آزار دهنده، یک سلسله حرکات نمایشی که اضافی است در بیان، نگاه وبازی بازیگران دارد که مرا آزار می دهد(شاید خیلی ها بپسندند) نمی دانم این چه سبکی و چه نگاهی است ولی در فیلم هایی که دیده ام این نوع بازی بسیار کم یا نادر است. نمونه بیاورم:

-         بازی خانم شمسایی بسیار خوب و مسلط است ولی طرز حرف زدنش ساختگی است. چه لزومی دارد کسی که از این طرف آشپزخانه می خواهد آن طرف برود در بین راه یک دور دور خودش بچرخد. یا چه لزومی دارد وقتی دو نفر روبروی هم صحبت می کنند و مثلاً مرد پشت به دوربین است زن دو قدم جلو بیاید و از مرد رد شود و رو به دوربین صحبت کند و مرد همان جا پشت به دوربین بماند. یا آدم ها با حرکات کاملاًً نمایشی از جلو دوربین رد شوند و جملات هم را کامل کنند یا قطعات متن را با هم بیان کنند. حرکات دوربین را در نمای پشت صحنه اول وقتی که معلوم می شود تا اینجا فیلم بوده یک بار دیگر ببینید! این قشمت ها با عرض معذرت واقعاً غیر قابل تحمل است. گیریم شبیه نمایی از فیلم هشت و نیم فلینی باشد. این را فقط در سینمای سهل گیر هند می توان دید. تنها در بازی های آل پاچینو آن هم در بعضی نقش ها که می توان گفت ویژگی شخصیتی است نمونه هایی از حرکات نمایشی دیده ام.

-         شعار و شعار و شعار. البته استاد برای شعار دادن در سینما توجیه دارد و حق هم دارد ولی به نظر من تنزل یک اثر هنری به یک شکوائیه شغلی و نارسایی های صنفی توهین به هنر است. هر چند در بدترین زمانه ممکن زندگی کنیم. حیفم می آید به هر توجیهی ببینم که آقای بیضایی دهه هشتاد با کوهی از تجربه و دانش بشود مخملباف دهه شصت. خانم شمسایی وقتی در ماشین را باز می کند و می گوید: «من چطوری یک نفره درگیر بشوم با خیل عظیمی که امکان خرید هر کس و هر چیزی رو داره... » دیگر خود آقای بیضایی است. چرا این بازیگر توانا یاغی نشده است و تن به چنین جمله زمختی داده است؟

-         حال بازیگر نواب صفوی را خوب اول نقشش می گیرد. حال می کنم، ولی حیف بعد جبرانش می کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 11:15  توسط حمید  | 



سلاخ خانه شماره ی پنج؛ کورت ونه گات جونیور، ع. ا. بهرامی، روشنگران و مطالعات زنان، چهارم، تهران، 1386.

بر سر در کتاب چنین نوشته اند: «گاوها ماق می کشند، کودک بیدار می شود، اما مسیح کوچک هرگز گریه نمی کند.»

در کتاب های بحث و نقد پسامدرنیسم همیشه اسم کورت ونه گات به عنوان یکی از پست مدرن ها می آید. به خصوص همین کتاب سلاخ خانه اش. مدتها منتظر بودم که اصل انگلیسی اش دستم برسد و از روی اصل بخوانم که نشد و دیدم خواندن ترجمه آقای بهرامی هم خالی از لطف نیست. داستان به گونه ای فرا داستان است. یعنی نویسنده به سادگی ماجرای نوشتن داستانی را که در ذهن دارد از ابتدا شروع می کند. اما سبک خاص و با مزه ونه گات را فقط باید به زبان اصلی خواند و آن هم برای ما که با آن فرهنگ آشنایی مان دورادور است خیلی از چیزها گنگ و ناشناخته است. سبک کار کمی شبیه براتیگان است یعنی پر از بامزه بازی و مزه پرانی و اشاره های تاریخی و جغرافیایی به درون آمریکا با اشاراتی موجز و سر بسته به همه مظاهر فرهنگی و اجتماعی. این کار هم ترجمه را خیلی سخت می کند و هم فهم داستان را. البته تا دلتان بخواهد انتقاد از دولت و سیاست و همه چیز در آن دیده می شود. چاپ کتاب واکنش های متفاوت و متضادی بر انگیخت. انتقادهای صریح و رک از عمل کردهای دولت و مسخره کردن های کارهای ارتش حتماً حرص خیلی ها را در آورده است. همان قدر که دشمنی و کینه دولت مردان را بر انگیخته در بین جوانان و دانشجویان محبوبیت دارد. در سال 1944 که اسیر آلمانی ها شده بود از نزدیک حادثه بمباران شهر زیبای درسدن و قتل 134000 نفر را با بمب های آتش زای متفقین دید و داستان همین حادثه را با مسخرگی بیان می کند. بمباران هیروشیما و ناکازاکی و پرل هاربر و ... خیلی بحث شده ولی درسدن با سکوت مواجه شده در حالی که میزان کشته ها از همه بمباران های جنگ جهانی دوم بیشتر بوده است.

ونه گات بیان طنز را برای کاستن تلخی این حادثه بر می گزیند. اسیران بیچاره ای که بین خواب و بیداری با مرگ و گرسنگی و یماری دست و پنجه نرم می کنند و بیلی پیل گریم در این حالات با قابلیت خاص خود در زمان مدام جلو و عف می رود. به سال های آینده می رود و با زنش زندگی می کند و... در سال های آینده بوسیله بشفاب پرنده ای از ساکنان جزیره ترالفامادور ربوده می شود و در آنجا در یک باغ وحش با یک هنرپیشه زیبای هالیوود زندگی می کند و رفتارهایش را ساکنان عجیب ترالفامادور می بینند. و باز در چند هزارم ثانیه به زمین بر می گردد. از یک حادثه سقوط هواپیما جان سالم در می برد و با سخنرانی درباره ساکنان ترالفامادور و شکستن زمان و پیش بینی آینده در تلویزیون مردم را مجذوب می کند و دخترش او را دیوانه می داند. بیلی پیل گریم را قهرمان داستان کرده است اما خودش هم در کنار او حضور دارد و از کارهای خودش تعریف می کند. بعد ازاشاره به هر مرگی می گوید: «بله، رسم روزگار چنین است.» این یک تکیه کلام ترالفامادوری است. مثل براتیگان تشبیه های خلاقانه خنده دار می سازد. صدای شلیک توپ را به صدای باز کردن زیپ شلوارغول تشبیه می کند. خرابه های درسدن بعد از بمب باران به سطح ماه و آدم های دراز کشیده را به قاشق تشبیه می کند. یک چیز بامزه و پست مدرن: یکی از اشخاص داستان در زمان حرکت می کند و به جلجتا می رود تا در مراسم پایین آوردن جنازه مسیح از صلیب شرکت کند. با خودش یک گوشی می برد و زودتر از همه خودش را بالای سر مسیح می رساند. با گوشی سعی می کند از ضربان قلب مسیح مطمئن شود و می فهمد که مسیح واقعاً مرده است. قدش را اندازه می گیرد. 159 سانت.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 21:34  توسط حمید  | 



نمی دانم چه کسی برای بار اول در داستان نویسی ما از هولدن کالفیلد تقلید کرد. (با قابلیت تقلیدی که ما داریم شناختن اولین مقلدها کار سختی است، شاید اولین مقلد قبل از خود جناب سلینجر به این کار اقدام کرده باشد.) اما شرایط اجتماعی زمینه پیدایش هولدن های وطنی را فراهم کرده است. آدم های درون گرای مردم گریزی که باورهای خاص خود را دارند و به جامعه اطرافشان بد بینند و به راحتی درباره دیگران قضاوت می کنند. البته این شخصیت ها کمی به شخصیت های هدایت و کافکا شبیه اند و با قهرمان عقاید یک دلقک شباهت هایی دارند. واضح تر از همه قهرمان کافه پیانو تقلیدی از هولدن بود و بعد بلافاصله کپی دیگری از این شخصیت در «به خاطر یک فیلم بلند لعنتی» ارائه شد و حتماً نمونه های دیگری دارد که من ندیده ام. اما تازگی ها یکی از دوستان یک رمان ناتمام آورد که نظر جویا شود. راوی اخلاقیات خاصی دارد و از همه گریزان است و از عشق دل خوشی ندارد و همه را محکوم می کند و از اطلاعاتش درباره سینما می گوید و ادای هنر پیشه های قدیمی را در می آورد و درباره لب های منشی دکتر حرف ها می زند و... چون داستان کامل نبود نمی شد قضاوتی کامل کرد. اما ذهن این دوست

نوشتن این نوع داستان ها خیلی راحت است. نویسنده اختیار قلم را به دست ذهنش می دهد و اخلاقیات و احساس خودش را بدون وسواس و خلاقیت می نویسد و یک داستان از کار در می آید. این نوع نویسندگی کم هزینه و پر مخاطب است و البته خوب است. بالاخره کار کردن به هر نوع و شکلی از دست روی دست گذاشتن و بطالت که خیلی بهتر است. ولی از قبل بگویم مواظب باشیم مثل ماجرای رئالیسم جادویی که از مارکز مارکزتر شدیم و یا قبل از آن از گورکی سوسیالیست تر شدیم و... نباشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 21:32  توسط حمید  | 



همیشه داستان نویس های متفاوت بیشتر به چشم می آیند و از این جهت فضای داستانی ایران در دهه هشتاد تنوع خوبی دارد. کربلایی لو، محب علی، سلطان زاده، آبکنار، اسدی، پروین روح و جعفری از نویسنده های متفاوت این دهه هستند و کارهای تازه نشان می دهد که آدم های تازه دیگری دارند وارد می شوند. مجموعه داستان هفت از جهت نوع روایت و فضای کار متفاوت است. باز هم مجموعه ای از داستان های متوسط و ضعیف. در بعضی موارد نویسنده چنان خطاهای فاحشی مرتکب می شود که آدم می ماند نکات خوب داستان را بر چه حمل کند. بدترین جای مجموعه آنجاست که مگسی را راوی داستان می کند و می تواند با خلق راوی بی خبر غیر قابل اعتماد هنرمندی ها کند ولی به راحتی مگسش تبدیل به یک آدم می شود که ادای مگس را در آورده. نماد پردازی های بی پایه اولین داستان(مونالیزا و زن باردار و بچه ای که هفت می نویسد و...) هم هیچ پشتوانه ندارد و هدر رفته است.

در اولین نگاه گرسنگی چشم گیرترین نکته ای است که تقریباً در همه داستان ها تکرار می شود. مگس گرسنه ای که بوی خون و غذا را دنبال می کند، سگ گرسنه ای که دنبال غذا به ده می رود، کارتن خواب گرسنه ای که برای بدست آوردن یک اسکناس دویست تومانی ساعت ها علاف می شود و زندانی دم اعدامی که برای گربه گرسنه ای تله موش می نهد تا از گرسنگی نمیرد....

بزرگترین حسن کتاب لحن سرخوش و شنگول و کمیک داستان هاست. نویسنده خواسته کار فرمی انجام دهد یعنی داستان های به ظاهر بی ارتباطی را پی در پی نوشته و در داستان هفتم با گره زدن داستان ها به هم ارتباطی بینشان بر قرار کرده است. تکنیکی که بیشتر از سینما گرفته ایم و پیش از این در بررسی فیلم آمورس پروس در همین وبلاگ گفته ام.

داستان آخر در مجموعه یک تافته جدا بافته است. یک نوشته ابتدایی که بیشتر می خواهد ادای نوشته های فلسفی عرفانی پائولو کوئیلو را در بیاورد. من که سر راست بگویم از این داستان سر در نیاوردم. مثل این است که شما یک مجموعه داستانی در هفت داستان تهیه کرده باشید و بدهید به ناشر و بعد ناشر از سر سیری بگوید اینها حجمش کم است و شیک یا مد روز نیست که مجموعه ات مثلاً هفتاد صفحه باشد و شما دست کنید و از دفتر نوشته های نصفه نیمه تان یک داستان نه چندان خوب را که از آن راضی نیستید بردارید و در آخر مجموعه بگذارید که هیچ تناسبی با مجموعه ندارد.

هفت، مختار عبداللهی، مروارید، اول، تهران، 1388، 80 صفحه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 20:32  توسط حمید  | 



چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس؛ بهاره رهنما، چشمه، اول، تهران، 1388. 86 صفحه

این که یک خانم بازیگر سینما و تلویزیون، داستان نویس باشد و مجموعه داستان چاپ کند، موجبات بسی خوشوقتی است. پیش از این ترجمه ها و دکلمه هایی از خانم نیکی کریمی منتشر شد و نشان داد می توان در بین بازیگران هم آدم فرهنگی(حتی گرچه خیلی سطحی) پیدا کرد. غیر از این که خواندن هر کتاب داستانی وظیفه شغلی ات است، همسر پیمان قاسم خانی بودن بر کنجکاوی ات اضافه می کند. پیش از این خبر داشتیم که بهاره رهنما در کارگاه های داستان شرکت می کند و کسی که کتاب را برای خواندن داد اضافه کرد:«داستان های فمینیستی قشنگیه!... از بازیش بهتره!» حرف درباره کیفیت بازی بماند برای بعد اما درباره این 11 داستان کوتاه. اول خیالتان را راحت کنم سایه ای از قاسم خانی در مجموعه نیست. مگر در داستان «گروه اکثریت» که به نظر من در این مجموعه چند سر و گردن از بقیه داستان ها بلند تر ایستاده است. رفتار ظریف و اطلاعات سنجیده ای که در این داستان بجا داده شده است آشکارا خبر از اعمال نظر یا ویراستاری یا توصیه یک حرفه ای می دهد که در داستان های دیگر نیست. (حالا هر کس آن را انجام داده باشد.) داستان اول (تو خفه می شی یا من؟) داستان خوبی است هم زاویه دید مناسبی انتخاب کرده و هم خوب پرداخته است تا حدودی مرا یاد کارهای خانم محب علی انداخت ولی نثر رهنما طنازی و موسیقی و شاعرانگی نثر محب علی را ندارد. گرچه خیلی در مسائل زنانه و جزئیات روحیات زنانه عمیق شده است. داستان آخر«چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس» هم داستان قشنگی است به خصوص برای انتخاب زاویه خیلی دور و البته مناسبی که برای روایت انتخاب کرده است.

داستان های دیگر اگر بخواهم رک بگویم داستان نیستند. قطعاتی از داستان هستند که هنوز کامل نشده اند. گیرم خیلی توصیف دارند، خیلی روانشناسی دارند، خیلی ظریف به مسائل نگریسته اند ولی داستان نیستند. نویسنده نتوانسته خودش را از یک شکل روایت یک نواخت که ترکیبی است از فلاش بک ها و فلاش فورواردهای متعدد نجات دهد و این ساختار در داستان های بزک، اسب، ماما عاشق لاک قرمز بود، تصمیم، گروه اقلیت و تو خفه می شی یا من؟ به کار رفته و مجموعه را خیلی یک نواخت می کند.

در کنار اینها داستان های تصمیم ، اسب ، روبه رو و مثل همیشه فاجعه هستند. چیزی در حدود داستان هایی که در کارگاههای داستان از نویسندگان تازه کار یا کم تجربه می بینی. انتخاب اسم ها با بی سلیقگی تمام صورت گرفته، شمای خواننده با اسم «تصمیم» چه رغبتی برای خواندن آن پیدا می کنید؟ یا بعد از خواندن آن این اسم چقدر شما را به باز اندیشی داستان وادار می کند؟ همین طور اسمی مثل اسب یا اسمی مثل بزک؟ در همین مجموعه داستان اول و آخر و پنجم باز اسم های قابل قبولی دارند.

بزرگترین هنر رهنما نشان دادن عمیق دغدغه های تنهایی یک زن ایرانی است. در بین داستان نویس های زن ایرانی تا به حال چنین دقت و ظرافتی در بازکاوی حالات روحی و اندیشه ها ندیده بودم. تأمل هایش درباب آرایش یا فال گرفتن برایم تازگی داشت. شاید اینها را از بازیگری دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 22:53  توسط حمید  |